کار عالم کردن و خود را نديدن مشکل است.

آدمی عادت می‌کند؛ آرام آرام؛ و عادت کردن شمشیر دولبه‌ای‌ست که اگر به کارت نیاید، به بادت می‌دهد. به همین سادگی. بی‌این‌که بفهمی؛ بی‌این‌که حواس‌ت باشد گم می‌شوی در روزهایی که به شب‌هاشان جز برای خواب امیدی نداری. روزمرگی خسته است؛ شب‌مُردگی بدتر. حواس‌ت به خودت نباشد باخته‌ای. شورهای روزهای ماضی بعیدت را به حال ساده‌ات باخته‌ای. فراموش کرده‌ای خودت را «مثل آسمانی که پرندگان‌ش را فوج به فوج فراموش می‌کند» خودت را فراموش می‌کنی «مثل شبی که ستارگان‌ش را فراموش می‌کند». یک‌آن به تلنگری؛ به عکسی؛ به نوشته‌ای برمی‌گردی به خودت. می‌بینی این تو نبوده‌ای این چند وقته؛ آن شخص خوبی که از خودش راضی بود؛ از دنیا راضی بود؛ آن کسی‌که به فردا امید داشت رفته‌ است. تو مجسمه‌ی فشار اطرافیانت؛ تو شبیه دیگران شده‌ای. آدم نباید عادت کند. عادت کردن شمشیر دولبه‌ای‌ست که اگر به کارت نیاید، به بادت می‌دهد.

Continue Reading