شب از دل من، شب تا همیشه!

معلم دیکته‌های من کاش می‌شدی. می‌آمدی دست می‌کشیدی روی غربت و می‌گفتی خطاست. قربت را یادم می‌دادی. کاش با من می‌ماندی؛ با من می‌رفتی؛ از شمال به شرق می‌رفتیم، از آن‌جا به غرب و من همیشه در سرزمین وجودت، در آن تن نحیف‌ات مقیم می‌شدم. تو می‌آیی، می‌روی؛ کسی می‌گوید «شرف المکان بالمکین» و من سر تکان می‌دهم که بله! بله! کاش سفر نبود. کاش آن اتوبوسی که مرا از ترمینال به دور دست‌ها می‌برد، راه برگشت را هم بلد بود. برمی‌گشت و نمی‌گذاشت من شب‌ را ترانه‌های غم زمزمه کنم. کاشکی غریب نبودم؛ قریبِ تو بودم کاش.
Continue Reading

من صمیمی تو می‌خواهم باشم.

صمیمیت یک پازل چندتکه است. گوشت مخلوط طاووس و باز و کبوتر و کلاغ است. ابراهیم نبی آمده هر کدام‌شان را گذاشته بالای یک کوه. تو باید بیایی، جمع‌شان کنی و نشان بدهی بلدی. بلدی از این کارها هم بکنی. صمیمت معجزه‌ست. صمیمیت کار می‌برد. با یک بار دیدن و با یک‌بار صحبت کردن و این‌ها، صمیمی شدن؟ گمان نمی‌کنم بشود. آرام آرام، یواش و با حوصله باید ساخت‌ش. بعضی وقت‌ها حس مسخرگی‌ هم حتا شاید بکنی، اما لازم است. صمیمیت، شدنی‌ست که از ره‌گذر انجام کارهای نکرده، گفتن رازهای نگفته، هم‌راهی و گذشت زمان به دست می‌آید. من صمیمی نبودم؛ می‌خواهم باشم حالا. به قول کسرا ما می‌خواهیم بجوشیم با تو؛ بجوش با ما.

Continue Reading

خدایا مپسند!

جلوتر که می‌روم بیش‌تر کم می‌شوم. هر روز کم‌تر از قبل خوداَم. از حد اکثرهای خودم به حد وسط و حد اقل‌ها می‌رسم. هر روز که می‌رود من انسان معمولی‌تری‌ام؛ خودم را کم‌تر متفاوت‌ می‌بینم. آرام آرام باورم می‌شود که نه انسان بزرگی شده‌ام، نه کار بزرگی کرده‌ام، و هم نه باید انتظار آینده‌ی عجیبی را داشته باشم. نه مارک نافلر شده‌ام، نه حتا جاستین بیبر. حالا می‌شود بین آدم‌های موفق و ما معمولی‌ها فرقی گذاشت. می‌شود بین عالم خیال قبلی با دنیای واقعی مرز کشید. می‌شود خط کشید. می‌شود این‌ور و آن‌وری کرد آدم‌ها را. ما هیچی‌نشده‌ها یک‌طرف، آن بقیه هم یک‌طرف. أصبحتُ امیراً و أمسیت اسیراً حکایت ماست. حکایت زندگیِ ناخواسته‌ی ماست؛ هر دو روی سکه‌ی از رونق افتاده‌ی ما مردمان تحریم‌شده‌ست این. خدایا مپسند!

Continue Reading

کاش می‌شد نباشی

مدل‌م را این چندوقته عوض کرده بودم. غم را اجازه نمی‌دادم. هر بار که می‌آمد جلو، می‌گفتم استاپ! می‌رفتم پی خودم. فکر خودم را به غم بسته بودم؛ طوری‌که همان اول کار، کارش را می‌ساختم. روی کاناپه نشسته بود، تلوزیون می‌دید، من انگار ندیده‌ام‌اش؛ رد می‌شدم. می‌آمد سر سفره، نگاه نمی‌کردم‌ش. این‌قدر بی‌محلی کردم؛ این‌قدر ابرو گوندشِ شاد با خودم زمزمه کرده بودم این چند وقته که باورم شده بود همه‌چیز رنگ به‌تری‌ست. دی‌شب اما کار خراب شد. غم آمد جلو؛ یقه‌ام را گرفت. داد زد سرم. گفت بی‌محلی نکن به من؛ من زنده‌ام؛ کفش تو نیستم که بگذاری دم در؛ من غم‌ات‌ام… تباه شدم دی‌شب. خدا شما را تباه نکند.

Continue Reading

سه نقطه

[…]
این قسمت سانسور شده است. خودم سانسور کرده‌ام. برخی حرف‌ها اسرار مگوی ماست. بعضی کارها هم ؛ باید قبل‌اش پرده‌ی اتاق را کشید. باید بماند برای ما فقط. بین ما دوتا. که کسی بویی ازش نبرد. بشود آن خط فرقی که من و تو را یک‌طرف می‌گذارد و بقیه را آن‌طرف. چیزی که من و تو را ما می‌کند. چیزی که جز من و تو از آن بی‌خبرند، چیزی که فقط ما می‌دانیم، به آن فکر می‌کنیم و به آن خوش‌یم. این قسمت فقط برای من و توست. بگذار سانسور ما را به هم نزدیک‌تر کند.

Continue Reading

this is the end

دل‌م ماندن می‌خواست. از همان بچه‌گی که پدر سنت کوچ‌ مدرن را برای زندگی ما انتخاب کرد، من از رفتن می‌خواستم بمان‌م. چندسالی این‌جا؛ چند وقت آن‌ طرف‌تر. و من همیشه غریبه بودم. همیشه آن پسر جدیدالورودی بودم که ناظم می‌آمد و به کلاس معرفی‌اش می‌کرد. با محمد روشن‌زاده دوست می‌شدم، اما دل باید می‌کندم؛ از سونا، از صفا، از سوزان با آن صدای خوب‌ش، با آن موی سیاه بلندش دل باید می‌کندم. مادربزرگ‌م که مُرد، یادم نبود مادربزرگ کدام‌شان است. فقط پدرم گریه می‌کرد. دم غروب بود، یکی از همان ستاره‌ها را نشان‌ کردند که این همان مادربزرگ‌ توست. هر که می‌میرد ستاره می‌شود. کاش می‌شد. کاشکی می‌شد توی آسمان‌ها ستاره‌ی ثابتی شد. از هرکجای دنیا که خواستی نگاه‌اش کنی، ببینی هنوز هم‌اوست. من در این سال‌های رفت‌وآمد تمام شدم. هرجا که رفتم گوشه‌ای از دلم ماند. و هزار تکه‌ی دل‌م را هیچ ابراهیمِ پیامبری نبود که بخواند و جمع کند. پریشان ماندم. و پریشانی بر من، و بر خواب‌های من حتا حاکم شد. گوشه‌ای ‌از دل‌م هنوز پیش خانه‌های چوبی گمیشان مانده، که وقتی راه می‌رفتی صدا می‌کرد؛ روی آن پله‌های خوب‌ش که می‌ترسیدم بیفتم از آن‌ها. «چرخ چرخ عباسی» را الکی می‌گفتم، «خدا منُ نندازی» را جدی. «خدا منُ نندازی» ذکر شنبه و یک‌شنبه و هر شنبه‌ی من بود. افتادم ولی. از آن خانه‌های چوبی من به دور افتادم. از صفا هم. از پسر خوبی که مدام ظهرهای تابستان را توی خانه‌شان گل‌کوچیک می‌زدیم. از آن داداشِ از دماغ فیل افتاده‌اش هم خبری نماند. ماه پیش که دیدم‌ش، به یادم نیاورد. من که مدام همیشه دل‌م مانده بود زیر پله‌های خانه‌شان، غریبه بودم برای‌ش. من که هنوز گوشه‌ گوشه‌ی حیاط خانه‌شان را به خاطرم مانده، از یادش رفته بودم. کاشکی ستاره می‌شدیم. ای کاش صفا می‌توانست مرا شب‌ها به شکل یک ستاره ببیند؛ یادش بماند که من‌ای هم بودم و هستم هنوزم. هنوز دل‌م پیش همان لحظه‌های خوبی‌ست که دوامی نیاوردند. مدام باید می‌رفتیم. از این شهر به آن شهر. نه بچه‌محلی ماند برای ما، نه شهری اصلن. نه اصفهان برای ما شد، نه گرگان. نه کمال که دوست‌دختریابی یادم داد را می‌بینم، نه حمید ابراهیمی را. و همه‌شان لابد از یادم برده‌اند. از که می‌شود گله کرد؟ از که می‌شود به دل گرفت و همه‌ی این کاسه کوزه‌ها را سرش شکست؟ از خودت؟ که همه‌ی کارهای خوبِ بلدت را کردی و نماندی؟ از بقیه؟ که تقصیرشان چیست وقتی تو خودت ماندن نمی‌دانی و انتظارت بی‌جاست؟ از که؟ از که می‌شود گله کرد؟ هیچ‌کس! هیچ‌کسی را قدرت ماندگاری نیست. ستاره هم باشی، تمام می‌شوی. و این پایان است دوست من. پایان!

Continue Reading

توکل می‌خواستم بر من کنی

خواستم برای همه که نه، برای دو سه نفر ولی، تکیه‌گاهی شوم. بشوم آرام و پناه دل‌هاشان که به من تکیه کنند. خواستم از این‌هایی شوم که می‌دانند، که حواس‌شان به اطراف‌شان هست. می‌فهمند. مثل آن معلم خوبی که می‌گفت اگر خسته‌اید، سرتان را بگذارید روی میز. و ما می‌گذاشتیم روی میز و خستگی در می‌رفت. باید از این‌ها بود. باید از این‌ها داشت. حالا که دلار کمی ارزان‌ شده، تیم ملی بُرده، حسن! فکر ما هم کن. از این‌ها برای‌مان جور کن. که بلدند، که خودشان بفهمند. و تو فقط کافی‌ست خودت باشی. از این‌ معلم‌هایی که حواس‌شان نیست خسته‌ایم؛ از این معلم‌هایی که مجبوری درس گوش نکنی و خودت این‌قدر سرت را بگذاری روی میز تا بگوید چه شده؟ و تو بگویی خسته‌ام، خسته‌ایم. خیلی خسته‌ایم.

Continue Reading

ما هیچ؛ ما بگا

یک میل‌ی هم همیشه در من بود که یک روز به مقدسات آدم‌ها توهین کنم؛ نمی‌دانم چرا. ولی این میل همیشه در من بود. همیشه می‌خواستم بیایم و مثل ابراهیم تبر بردارم بگویم شما به این معتقدید؟ و وقتی سرشان را تکان دادند که یعنی بله! من شَتَرق بزنم و خراب‌ش کنم. بعد آن بت بزرگ را هم نشانه بگیرم که یعنی از این گنده‌تر که ندارید؟ دارید؟ و بعد بزنم آن بت بزرگ‌شان را هم بشکنم. ولی هیچ‌وقت چنین کاری نکرده‌ام؛ مثل این شخصیت‌های افسانه‌ای مثلن کظم‌غیظ کرده‌ام و گذاشته‌ام کنار. ناچار هم بوده‌ام. من از وقتی به دنیا آمده‌ام ناچار بوده‌ام. ولی خب این‌که آدم لحظه‌ای چیزی را رها کند و بگذارد کنار، آن چیز رها نمی‌شود، وقتی چیزی آمد نمی‌رود. این میل به شکستن‌شان در تو هست مدام، یک گوشه‌ای برای خودش خاک می‌خورد. بعد اما یک روز همین‌طور الکی خودش را نشان می‌دهد. یک روز که لابد همه چیز عوض شده، و دیگر کسی نیست به خاطر مقدسات‌ش، به تو اهانت کند؛ تو تصمیم به اهانت می‌گیری. آن تبر را از گوشه‌ی انباری ذهن‌ت بیرون می‌کشی و شروع می‌کنی به تخریب. مثل این سربازهای قدیمی جنگ ویتنام مثلن که یک روز همین‌طور بی‌هوا و بی‌دلیلِ مستقیمی تفنگ‌شان را پر می‌کنند و بنگ بنگ بنگ! یک این‌چنین چیزی! داد می‌زنی «من زندگی‌مُ باختم حاج آقا! منُ از حبس می‌ترسونی؟! برو از خدا بترس!» و یک‌ عده‌ تماشاچی هم لابد باز می‌خندند. آخر خط که می‌گویند لابد همین‌طور باید باشد، که نمی‌دانی از چه چیز بیش‌تر خسته‌ای یا اصلن از چه چیز خسته نیستی؛ یک نگاه به گذشته می‌کنی خسته‌ای، یک نگاه به اطراف می‌کنی خسته‌ای، خودت را می‌بینی خسته‌ای… بله؛ من فکر می‌کنم آخرخط یک این‌چنین جایی‌ست با مرزهایی مقدس، مردمانی نجیب و ناخلف‌زاده‌گانی چون من.

Continue Reading

غریبانه

حکایت غریبی‌ست؛ خسته از ماندن باشی و نگران از رفتن. و حکایت غریب‌تری‌ست که هر دویشان تو را به یک جا ببرند: به غربت. این‌که باشی و کسی نداند هستی، این‌که باشی و از آن‌ها نباشی، این‌که باشی و کسی قدر نداند بودن‌ت را… تو را غریب‌ات می‌کند. تحمل نمی‌کنی! نه! یک روز خسته می‌شوی! یک‌ روز دل‌کنده به خودِ درون‌ات می‌گویی «دست بردار از این در وطن خویش غریب» و می‌روی که من‌ای نو بسازی، شاید که جایی اهل خودت را پیدا کنی. بدترین جای داستان هم همین‌جاست؛ رفتن. که معناها دارد، یعنی از اهل خودت بریده‌ای؛ اهل خودت، تو را جواب کرده‌اند؛ برای تو کاری از دست‌شان برنمی‌آمد؛ و تو ناچار به رفتن شده‌ای؛ رفتن‌ای از جنس استیصال و درمانده‌گی. باز بدتر می‌شود قضیه، که می‌روی و چون رفتی کسی نمی‌فهمد رفته‌ای. و تو غصه‌ی آن‌را هم مِن‌بعد خواهی خورد که ای داد و بی‌داد! غم‌گین نیست؟ چرا! غم‌گین است؛ خیلی هم غم‌گین است؛ که بعد از آن روز، که بعد از آن رفتنِ کذایی دیگر هیچ‌وقت هیچ چیز درست نمی‌شود و غم‌اش مدام با توست. تو هر جا که باشی، هرجا که زندگی کنی، هرچه‌قدر که خوش باشی، تو آن‌جا از آن‌ها نیستی، این‌را با تمام وجودت می‌دانی؛ میان تو و این اطرافیان جدیدت، این بیگانه‌گانِ پیرامون‌ات فرق‌هاست که تو خود می‌دانی، خیلی هم خوب می‌دانی…
و من مدام اگر از تو نوشته‌ام؛ از وقت‌هایی که بوده‌ای و نبوده‌ای، نه به خاطر خودم! نه! که من خواسته‌ام فکر غربت با تو نباشد. خواستم که بدانی بودن‌ت مهم بود و حالا اگر نیستی، آن نیستِ بودن‌ات هم هست در کنار من. خواسته‌ام غربت را از تو بگیرم، و قریب‌ات کنم به خودم و به دیگران.

Continue Reading

Nothing else matters

می‌خواهید بدانید چه‌گونه‌ام این روزها؟ من این روزها سراسر شک‌ام، و بوده‌ام همیشه؛ امروز دیگر اما به حد جنون رسیده است. من نمی‌توانم شک نداشته باشم، هرچیزی که در ذهن‌م می‌گذرد، در همان لحظه خلاف‌ش هم به ذهن‌م می‌رسد و این کار را سخت می‌کند. نه آن‌قدر دل‌بسته و نه یارای دل بریدن. این که نمی‌شود! ولی شده و یک‌باره هم نشده است. مثل باد، آرام و آرام آمده و در طول زمان تراشیده سنگ بنای اعتماد را در من. یعنی این‌که هربار که می‌خواهی چیزی را، کسی‌ را باور کنی، چیزی پیش می‌آید و می‌بینی نه! اشتباه کرده‌ای. و اشتباه یک‌بارش خوب است، دو بارش خوب است، دیگر نه این‌که هربار و هربار اتفاق بیفتند. این شکست‌ها پل پیروزی نیستند، این‌ها دره‌ی مرگ‌ند، و نه از این دره‌ها که بیفتی ته‌شان و راحت بمیری! نه! این دره از آن دره‌ها نیست. دره‌ی عمیق بی‌سرانجامی‌ست. از جایی افتاده‌ای، و به جایی نرسیده‌ای. معلق در هیچ می‌شوی! این‌ها قصه‌ی مردی‌ست که گورش را گم کرد؛ قصه‌ی نسلی‌ست که کارش از باور گذشت و درگذشت؛ اگر که بدانی!

Continue Reading