محبوسانه

دوری و تنهایی عاملان مرگ‌بار عزلت‌اند؛ مباشرینِ غربت. لحظه‌ها را از پسِ پشت یادهای دور بیرون می‌کشند، بزرگ می‌کنند و در برابرت چون قاتلی در قتال می‌ایستند. لحظه‌های دور در غربت معکوس‌اند؛ کوچک نمی‌شوند، زمان که بگذرد بزرگ‌تر می‌شوند، وضوح‌شان بیش‌تر. آن لحظه‌های رفته چون یک حسرت جبران ناشدنی خود را عَلم می‌کنند؛ محبت‌ای که می‌شد باشد و نبود و جمله‌ای که می‌شد گفت و نشد. حسرتِ یک آغوش تنگ، به وسعت یک شبِ بی‌حد آزارت می‌دهد. غربت چون یک عدسیِ کوژ، تمرکزم را نقطه‌ای کرد: تو! رنگ تنهایی را سیاه‌تر کرد؛ یاد لب‌خندهای معصوم کودکانه‌ات را پر رنگ‌تر. «يا ليتني قَدَّمْتُ لِحَياتي» آن جمله‌ی مغموم شبانه، آن مشق مکرر مردود آزمون‌های روزانه‌ای‌ست که خیالِ سهولت‌اش فریب‌مان داد. اگر پیش‌تر می‌گفتم دوستت دارم؛ امروز می‌گویم بیش‌تر دوستت دارم. از من بگذر. از منِ غریبی که وطنم، مرزهای گلِ تنِ توست بگذر که مرزهای دوست داشتن‌ات را بارها و بارها به تنهایی و اشک‌بار جابه‌جا کرده است.

Continue Reading

سرودِ آن کس که از کوچه به خانه باز می‌گردد

وقتی می‌گویم تو به‌ترین و ارزش‌مندترین نعمت خدا بوده‌ای برای من؛ حرف‌م را باور کن! زیرا که این جمله را فقط من می‌توانم بگویم. فقط من می‌توانم این حرف را بزنم که در خیال و خلوت‌م به تو فکر کرده‌ام؛ خوبی‌هایت را مرور کرده‌ام؛ زیبایی‌ات راحریصانه خواسته‌ام و برای داشتن‌ات لب‌خند ناخودآگاه بر لبان‌م نشسته. فقط من می‌توانم این‌را بر زبان‌م برانم که ایستاده و نشسته و آرمیده بر پهلوی خودم گفته‌ام این همه بی‌هوده نیست و «مرا تو بی‌سببی نیست!» برای من، تو تبلور خواسته‌های محقَق و تعبیر رؤیاهای مصدَق در عالم بی‌امیدی هستی که روی رفته‌ی زندگی را رنگی نو می‌زنی. بیان عشق با زبان من نامکرر است و تو این را به خوبی درک خواهی کرد. در تو من نو می‌شوم؛ کلامی دیگرگونه از من شکل می‌گیرد و من از کوچه به خانه باز می‌گردم.

Continue Reading

تو

کسی پیدا شد اگر گفت من زمان‌های رفته‌ات را برمی‌گردانم؛ اگر گفت همه‌ی آن‌چه خواسته‌ای و نشده را من بلدم بسازم از نو برای تو؛ من حق گفتن حرفی را ندارم. من حق خواستن ندارم بعد از تو؛ که تو همه‌ی خواسته‌های من شده‌ای. شده‌ای بدلِ همه‌ی سال‌های رفته؛ گشته‌ای بهشتِ موعودِ انسان‌ِ رنج‌کشیده. بعد از تو من چه بخواهم؟ چه بخواهم که کفر نعمتی چون تو نباشد؟ چه بخواهم که از تو بیش‌تر باشد؟ ابرارِ فی جناتِ نعیم را به دنیا چه حاجت است؟ مرا به غیر از تو با آرزوها چه کار است؟ با اوهام شبانه چه کار؟ کار و بار و یار و همه‌؛ تویی اینک.

Continue Reading

أنا قلبي معذّب في هواك يازين

می‌دانم گاهی شب‌ها را تنها می‌شوی. هرچه هم راضی از خودت و دنیای ساخته‌ات باشی، بازهم شب‌ها را خاصیتی هست. می‌آید؛ به دام می‌اندازد و می‌بَرَد. اسیر حس و حالی می‌شوی که خوش‌حال نیستند؛ غم دارند با خودشان. اما تو دل‌ت نمی‌خواهد رهایش کنی. می‌خواهی این حال‌ت با دوام‌ِ شب، ادامه یابد. نگو نه! من که می‌دانم. من که می‌دانم گذشته‌ها، شب‌ حمله می‌کنند. من که از زیر و بم جنگ‌های دل با خبرم، انکارت را نمی‌پذیرم. شب دنبال بهانه‌ست؛ با خلوتی یورش را آغاز می‌کند. به بهانه‌ی صدای آشنایی از دور وقت‌ها؛ به بوی آشنایی از پنجره؛ به نغمه‌ی سازی؛ به یاد دیاری… شب؛ بهانه‌ها را از دل‌ت بیرون می‌کشد. بهانه را تو به دست‌ش می‌دهی؛ جایی که دل‌ت به آن خوش بوده را از تو می‌گیرد، بزرگ می‌کند و روبه‌روی خاطرت عَلَم می‌کند. تو از حال می‌روی؛ و از میان معرکه‌ای که نوستالژی‌ت برای‌ تو ساخته سر بیرون می‌آوری. هستم من آن‌جا؟ شده‌ام آن بهانه‌ی یورش خاطرات به تو؟ شده‌ام من آن معلقٌ‌به حمله‌ی شباهنگام خاطرات‌ِ تو به خود؟ شده‌ام آن حسی که تو برای بودن‌ش از خواب خودت بزنی؟ و بیدار بمانی؛ از پنجره، بی‌مقصودی به بیرون خیره شوی؛ آه بکشی؟! کاش باشم. کاشکی آن یاد خوبِ دوری باشم در تو، که مرز را هم از پس‌ِ زمان و مکان رد کند، درب‌ِ خانه‌ات را بزند. کاش به یادم باشی گاه؛ کاش من گذشته‌ی نامیرای تو ای خوبِ دورِ من باشم.

Continue Reading

من خود اُمیدم.

از این‌که نیستی دل‌م گرفته بود. موزیک گوش می‌کردم. من هنوز دل‌م پیش توست کاردلن. هنوز من امیدوارم به تو؛ که از پس زمستان دل‌م بیایی. بهارش کنی. این‌قدر امید دارم به تو که امیدوار نیستم دیگر، خود امیدم اصلن. ولی کاردلن امید داشتن به خلاف نظر بقیه چیز خوبی نیست؛ شاد نیست اصلن. خیلی هم غم دارد. آدم‌ای که همه‌ چیزش خوب است، مشکلی ندارد، به چه باید امید داشته باشد؟ منظورم این است که امید داشتن مال آدم‌های خسته‌ست؛ مال آن‌هایی که نرسیده‌اند؛ ولی دل‌شان خوش است. دل‌شان را خوش کرده‌اند که یک روز می‌رسند. این را می‌گویند امید. و امید یک غم یواشکی دارد با خودش کاردلن. من که از امید بودن خسته‌ام. به یاد تو من این روزها سزن آکسو گوش می‌کنم. چه‌قدر خوب است این؛ آن شعرهایی که گفته؛ آن‌هایی را که خوانده. خیلی خوب‌اند. دی‌شب با خودم فکر می‌کردم اگر این سزن آکسو بمیرد چه حیف می‌شود واقعن. بعد فکر کردم چرا باید همچین فکری کنم من؟ چرا باید فکر کنم اگر سزن آکسو بمیرد چه می‌شود. باز بعدش فکر کردم آدمی که بی‌خود فکر نمی‌کند. همه‌ چیز این عالم علت دارد. این‌قدر علت دارد که سروته‌اش معلوم نیست اصلن. روان‌شناس‌ها می‌گویند وقتی فکر می‌کنی مبادا سر فلان عزیزت فلان بلا بیاید یعنی هم او را دوست داری، هم گوشه‌ی قلب‌ات جایی از او رنجیده‌ای. یک این‌چنین چیزی من شنیده‌ام ازشان. بد هم نمی‌گویند. سزن آکسو برای من یعنی تو. یعنی کاردلن. که هم به هیجان‌م می‌آورد، هم از نبودن‌ت دل‌گیرم می‌کند. هم دل‌م را خوش می‌کند، هم تنگ. هم خنده است، هم گریه. و من میان این همه تناقضِ به هم‌ تنیده، تنها به تن‌های جدامانده از هم‌مان فکر می‌کنم؛ به دست‌های دورمان؛ به برف‌های زیاد زمستان فکر می‌کنم کاردلن. من مدام به تو فکر می‌کنم.

Continue Reading

سه نقطه

[…]
این قسمت سانسور شده است. خودم سانسور کرده‌ام. برخی حرف‌ها اسرار مگوی ماست. بعضی کارها هم ؛ باید قبل‌اش پرده‌ی اتاق را کشید. باید بماند برای ما فقط. بین ما دوتا. که کسی بویی ازش نبرد. بشود آن خط فرقی که من و تو را یک‌طرف می‌گذارد و بقیه را آن‌طرف. چیزی که من و تو را ما می‌کند. چیزی که جز من و تو از آن بی‌خبرند، چیزی که فقط ما می‌دانیم، به آن فکر می‌کنیم و به آن خوش‌یم. این قسمت فقط برای من و توست. بگذار سانسور ما را به هم نزدیک‌تر کند.

Continue Reading

بگذار بگذریم.

تعهد از من گرفته بودی دوباره بخوانم‌اش. نخواندم ولی. صادقانه در ملاءعام اعتراف می‌کنم. دست خودم هم نیست؛ عادت به دوباره‌خوانی ندارم. من محبوب‌ترین کتاب‌هایم را هم یک‌بار بیش‌تر نخواندم. جزوه‌های دانش‌گاه را هم یک‌بار می‌خواندم. کسی باور نمی‌کرد. ولی همین بود؛ یک‌بار. مهربان‌تر که شده‌ای دوباره کتاب شده بهانه‌ی ما. دوباره همان کتاب شده بهانه‌ی دوباره نزدیکی‌های ما. ولی آخر من از این کتاب که داده‌ای چه بیرون بیاورم؟ مثل یک بمب‌گذاری‌ست این: دوباره سال‌روز یازده سپتامبر، دوباره آمریکایی‌ها و دوباره کشتار. این بازگشت به اول چیز جدیدی برای من ندارد. من با بِ‌ی بسم‌الله تا میمِ والسلام‌ش می‌روم. من همین ابتدا جام زهرِ آخرش را می‌بینم. جنگ جنگ تا پیروزی را کهنه کرده‌ام. این کار تو یک‌جور ارسال سیگنال است. که یعنی هنوز هم می‌توانم همان باشم. و تو همان باشی. و همان باشیم. اما نمی‌شود. پارازیت‌های این‌جا نمی‌گذارد. از من اگر می‌شنوی دست بردار که «هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.» دوباره‌‌ها از جنس استیصال‌اند؛ یک‌جور ناتوانی دارند در پس‌شان. من اهل دوباره‌ها نیستم. انگار بخواهی چیزی را که داشته‌ای و حالا نداری باز تکرار کنی. باز خلق‌ش کنی. می‌شود مگر؟ هی کشتن و زنده کردن کار خداست. ما فقط مُردن بلدیم. و من یک‌بار مُرده‌ام. من تا آخر ماجرا را سابق بر این رفته‌ام. بگذار دل‌های ما به اختیار خودش بیاید و برود. امور داخلی دل‌ها را به اختیار خودشان بگذار. بگذار اگر دلی‌ رفت سیر طبیعی‌اش بوده باشد و بگذار نقشه‌ای برای هیچ دلی نکشیم. دل را اگر با نقشه جابه‌جا کردیم کودتا کرده‌ایم. من اهل کودتا نیستم. من اهل تو بودم، اهلیِ تو بودم. اما… اما… همین دیگر! کار ما اما دارد. دوباره‌های ما، دوباره‌های خوبی نیستند. بگذار بگذریم؛ به یک‌باره‌ها و اتفاقات دل خوش کنیم.

Continue Reading

کجا؟

پنج‌شنبه شب را مهمان دوستی بودم؛ حرف از گذشته‌ها شد، تو به میان بحث‌ آمدی، خودی نشان دادی و رفتی. چای که آوردند، تو آمدی نشستی، گفتی من عاشق تافی میوه‌ای‌ام. و رفتی. من از تو رفتم؛ یاد تو اما با من رفت هرجا که رفتم. تضمین یادهای مخلوق تو تا کجاست که این‌گونه به طرفه‌ای با تب‌وتاب تا هرکجا که می‌روم هست؟ می‌آید و نمی‌گذارد آرام باشم؟ کجا بروم که نباشی؟ کجا بروم که ذهن‌م نباشد، که یادت نباشد، که قدیم‌های ما با هم نباشد؟

Continue Reading

کوه به کوه نمی‌رسد؛ من به تو.

کاش بودی. جدا از همه‌ عاشقانه‌هایی که بودن‌ت را می‌خواهد، کاش بودی؛ که نشان‌م می‌دادی مسیر رفت‌وبرگشت‌مان را. من هیچ‌وقت با این ضلع شمالی و درب جنوبی و شرق و غرب و این حرف‌ها کنار نیامدم. وقتی می‌شود با چپ و راست همه‌ چیز را مشخص کرد، چرا شرق و غرب؟ چرا همه‌جا این‌جور است؟ هرجا که رفتیم یک‌ورش شرق بود، یک‌ورش غرب. خیلی خنده‌دار است. خدایا این چه کار بامزه‌ای بوده تو کردی؛ دنیای گرد آخر؟!… کاش بودی تو؛ کاش راه‌بلدم می‌شدی. من عادت به راه‌نما کرده‌ام. به حرف‌ها و حدس‌هایت از مسیر عادت کرده‌ام. می‌گویند این‌جا همه چیز بستگی دارد. بستگی به این دارد که خودت کجا باشی. خب من که این‌جایم. تو کجایی؟ تو در ضلع جنوبی کدام نبش درب غربی این عالم ایستاده‌ای که نیستی؟ که هی می‌روم و نیستی. هی نیستی. من می‌روم و تو نیستی…

Continue Reading

متی ما تلق من تهوی دع الدنيا و اهملها

چند ساعت به بازی گالاتاسرای با شالکه 04 مانده. خواستم بگویم وقتی می‌شد باشی و بازی را با هم ببینیم، دلیلی به رفتن نبود. می‌شد باشی و آن حسِ خوب روزهای قبل را به روزهای بعد برسانیم. دوام با هم بودن‌مان چه مشکلی داشت که خواستی بیش‌تر نباشد، که خواستی نبینی‌اش؛ خودت را به آن راه زدی؛ به راه‌ای که من در آن خانه ندارم؟ می‌شد باشی و تخمه بشکنیم و جیغ و داد کنیم و بیش‌تر معاشرت کنیم. اما تو رفتی. که تو هم مثل من، مثل خیلی‌های مثل‌مان از دوام خوشی می‌ترسی؛ فکر می‌کنی از پس این خوشی‌ها، ناخوشی‌هاست. می‌خواهی قبل از تمام شدن‌شان خودت تمام‌ش کنی. می‌خواهی قبل از این‌که جا بخوری از خالی شدن لحظه‌های خوب، خودت به اراده‌ی خودت تمام‌ش کنی. که لابد این‌جور به‌تر است! نیست اما. باور کن که نیست. باور کن که خوشیِ کنترل‌شده، اصلن خوشی نیست؛ یک جشنِ اداری مسخره‌ست. این‌که حواس‌ت باشد، هی چرتکه بیندازی کی خوش باشی و کی نباشی، کی بخندی و کی نخندی، وقتی می‌توانی مدام بخندی، کار عجیبی نیست؟ کار غریبی نیست که هی دور خودت پیله‌تنی کنی و انتظار پروانه شدن داشته باشی وقتی کرم نیستی، آدم‌ای؟!
بیا و برگردد؛ بازی ادامه دارد.

Continue Reading