بوی‌ها

بین تمام صداها، صدای مرد مستی که لباس نگهبان زندان را پوشیده بود، شنیده می‌شد، نیمه‌مست میان موجی از کلمات هذیان می‌گفت: هر چهارشنبه دوشیزه‌ای معطر یک اسکناس صد کرونی می‌داد تا بگذارم با زندانی تنها بماند‌، پنج‌شنبه هم صد کرون بابت آب‌جو از دست می‌رفت. وقتی ساعت ملاقات تمام می‌شد، دوشیزه خانم که بر لباس‌های فاخرش، بوی زندانی را به همراه داشت، بیرون می‌آمد و زندانی هم با بوی عطر دوشیزه خانم بر لباس زندان، به سلول باز می‌گشت. برای من هم بوی آب‌جو باقی می‌ماند. زندگی چیزی نیست مگر تبادل بوها.
اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری- ایتالو کالوینو

Continue Reading

سرانجام آزادیم

مرزها دروغ‌گویانی بودند به مانند رنگ‌ها، و ما فریب خوردیم. من می‌دانم که فریب خورده‌ایم، فریبی مضحک که دلقکان‌مان با حرارتی به حدّت دوزخ به ایمان‌مان مبدل کرده‌اند. گرمایی داشت این سخنان و ما فریب خوردیم و فریباندیم دیگران را و کُشتیم دیگران را و… دیگران؟ بلی، مردمان آن سوی خط، مردمان بد، مردمانی که دشمن‌ند! آفریده‌های خوب خداوند مائیم! که خداوند ما را در مرزهایی بسته آفریده است، در مرزهایی مقدس!

و این‌گونه شیطان انسان را فریفت.

من اما اینک به مرزهایی به وسعت عالم می‌اندیشم، به خوبی‌های لایتناهی، به وحدت از کثرت فکر می‌کنم. «من امروز رویایی دارم؛ رویای من این‌ست که سرانجام روزی دره‌ها بالا خواهند آمد و تپه‌ها و کوه‌ها پایین خواهند رفت، ناهمواری‌ها هموار خواهند شد و ناراستی‌ها راست».
بگذریم! چرا حرف‌های بزرگ‌تر از خود بزنیم؟ امروز هوای این‌جا خوب بود، باران می‌بارید. بارانی که از آن سوی مرزها آمده بود و به آن سوی مرزها می‌رفت. حال ما هم خوب شد. همین!

Continue Reading

بر اساس یک داستان واقعی

کسی چه می‌دانست آن ضربه‌ی چاقویی که شکم پسرک را پاره کرد، می‌توانست این همه عواقب داشته باشد. مطمئنم آن جانیِ خبیث هم فکرش را نمی‌کرد. وقتی چاقو دل آن پسر را شکافت، طوفانی به راه افتاد، دریا متلاطم شد و روزنه‌ای برای خروج پیدا کرد، ماهیان دل او همه یک‌باره به بیرون جستند، خودی نشان دادند و عظمت به رخ کشیدند. دریای دل، آن قاصد جان را با خود برد، محوش کرد و آن‌چه از او باقی گذارد به مجسمه‌ی شرم‌ساری بیش‌تر می‌مانست. پسرک خوش‌حال از این واقعه، از این درد جان‌کاه که به سراغش ‌آمد و بهانه‌ای شد برای هویدایی آن پنهان شده‌ی عظیم پشت آن ظاهر نحیف که به چشمان هیچ کس نمی‌آمد تا آن‌که چنان روزی…

Continue Reading

کیمیای سعادت

بیاموزم‌ات کیمیای سعادت/ ز هم‌صحبت بد جدایی جدایی

اگر قرار باشد که همه با آدم‌های خوب معاشرت کنند، این‌طور می‌شود که خوب‌ها با خوب‌ها نشست و برخاست کنند و بدها هم با خوب‌ها. اما چون بدها بد هستند و خوب‌ها هم باید با خوب‌ها دوست باشند پس بدها هیچ‌وقت نمی‌توانند با خوب‌ها دوست شوند. پس بدها یا تنها می‌مانند یا برمی‌گردند نزد امثال خودشان. با این نصیحت نه خوب‌ها بد می‌شوند و نه بدها خوب؛ همه چیز همان‌طور که هست می‌ماند.

Continue Reading