هر شب، اتفاق‌ای باش!

نیایم ببینم تو خوابیده باشی! و خیلی ساده معنی بدهد که نیستی. کمی صبر کن؛ بیش‌تر کمی تحمل کن. شب را که من وقتی برمی‌گردم سراغ‌ت، دل‌م خدا خدا می‌کند چراغ خانه روشن باشد و تو باشی، خندان و شاد، باشی. و شام نخورده باشی. و هنوز موزیک در فضای روشن خانه‌ات بخواند. چه می‌دانی چه سخت است که روزت را گم کرده‌ باشی و شب که همه‌جا تاریک است، هیچ اُمیدی به مأوایی برای زمین گذاشتن خستگی‌ت نباشد. چه می‌دانی چه سخت است روزت را میان این همه آدمِ پُرشده در پیاده‌روها که در اتوبوس‌ها به زور می‌گنجند گم شده باشی، و فرصتی برای خاص بودن‌ت، شنیدن‌ و گفتن‌ت نباشد. چه می‌دانی چه غم دارد بهانه‌ی خوردن، تنها و تنها تن‌های گشنه باشند و نه هیچ دلیل با هم بودنی، گفت‌وگوی و خنده‌ای. و چه سخت است اگر شب که برمی‌گردی، کسی نباشد، که یا خوابیده باشد، یا که ساکت و بی‌رمق گوشه‌ی اتاقی کم‌نور نشسته باشد، که شام خورده باشد و مال تو در آشپزخانه می‌تواند گرم شود اگر خودت بخواهی، و نه حرفی باشد، نه ذوقی، نه روشنای اتاقی، و نه هیچ آواز و صدایی. «خدایا خدایا! دختران نباید خاموش بمانند هنگامی‌که مردان نومید و خسته، پیر می‌شوند.»

Continue Reading

من به ایستگاه اتوبوس نگاه می‌کنم

بالاخره آقای ح بازنشست شده؛ این را در همین تعطیلات عید فهمیدیم. گله می‌کرد از این بی‌کاری آنی بعد از سی‌سال کار. می‌گفت بعد از این عادت مریض‌کننده، این‌که یک‌باره بگویند نیا، و یک‌باره بی‌کار شوی سخت است. می‌گفت از این بی‌کاری زیاد خسته‌ام. حرف‌ش را من باور کردم. خودم هم وقتی زیاد می‌خوابم، خسته می‌شوم. خواستم بگویم ولی می‌شود عادت کرد؛ که نگفتم. گفتم بگذار برای حرف‌های عید مرد بهانه‌ای باشد؛ وگرنه که… تو چه ساده‌ای آقای ح! بیا من کسی را نشان‌ت دهم که نیست و از این همه نبودن‌ش هنوز خسته نیست. همین پرایدتان را بردار آقای ح! بیا با هم برویم بگردیم و من نشان‌ت دهم که هرکجا که دست بگذاری او نیست؛ او در ناهارخوران گرگان نیست؛ و در بندر دیلم نیست؛ و در گنبدکاووس نیست؛ و در پارکینگ سه‌ی بابلسر نیست و در خیابان‌های ‌تهران نیست. او نیست و از این همه نبودن‌ش هیچ خسته نیست. کاش همه مثل شما بودند آقای ح؛ کاشکی دل‌شان برمی‌گشت. کاشکی آخر کمی فکر می‌کردند این جاده‌ها دوربرگردان می‌خواهد که یک جایی هم دور بزنند، این‌که همین‌جور جاده‌ای را بروند که هیچ برگردی ندارد که خب گم می‌شوند! بد می‌گویم آقای ح؟! بله؟ آجیل‌مان را بخوریم؟ شما آجیل خریده‌اید آقای ح؟ ای بابا. کار ما ولی با آجیل راه نمی‌افتد؛ بر فرض هم آجیل بخوریم، بر فرض هم سفر برویم، بر فرض که مست هم بکنیم، ولی کسی‌که رفته برمی‌گردد؟ موضوع عوض می‌شود؟ فکر می‌کنید با این حرف‌ها می‌شود ذهن ما را از فکر مدام‌ش منحرف کنید؟ کاش می‌شد آقای ح! کاش به همین سادگی بود. کاش به همین سادگی بود فهمیدن خیلی چیزها. کاشکی من می‌فهمیدم آخرسر، این رفتن است که دلیل می‌خواهد یا ماندن؟ یعنی آدم‌ها همین‌جور الکی مدام می‌روند و می‌روند تا یک جایی بلکه دل‌شان اسیر شد؟ تا بلکه یک جایی دیگر دل‌شان رضا داد به ماندن؟ همین‌جوری‌ست آقای ح؟ می‌شود چنین چیزی؟ می‌شود همین‌جور راحت این همه گذشته و خاطره و یار و کار و بار را گذاشت و رفت؟ بی‌هیچ قاعده‌ای؟ دل‌ها ویزای شینگن دارند یعنی؟ هرجور که فکرش را می‌کنم همین‌جوری‌ست. دل‌م نمی‌خواهد این‌جور باشد ولی هست. آدم‌ها فقط بلدند بروند؛ و اگر قرار نبود کسی برود جاده می‌خواستیم چه کار؟ کشتی و قطار می‌خواستیم چه کنیم؟ آن برادران رایت هم که بی‌کار نبودند هواپیما بسازند؛ دل‌شان رفتن می‌خواست خب. دل آدم‌ها رفتن می‌خواهد. حریصِ رفتن‌ند. و این‌قدر می‌روند که دیگر پای‌شان، که دیگر ذهن‌شان از رفتن بیفتد. آن‌وقت همان‌جا می‌مانند و تکان نمی‌خورند. گاهی فکر می‌کنم من که نرفته‌ام و مانده‌ام هنوز، دل‌م به ماندن رضا داده یا دیگر از رفتن افتاده؟ یعنی فعلِ عشق من از انفعال است آقای ح؟ «ره چنان بسته که پرواز نگه، در همین یک قدمی می‌ماند» و آدمی لاجرم عاشق می‌شود و راضی به ماندن؟ نگو آقای ح! نگو این‌جور! بگذار همین تخمه‌های ژاپنی‌مان را بشکنیم که خودش کلی کار است. بی‌خیال آقای ح!… بی‌خیال!

Continue Reading

این ستاره‌های دور که می‌بینم شاید مُرده‌اند.

برای امین جمشیدی.

فکر می‌کنی چند نفر قبل از ما این‌جا بوده‌اند؟ این‌جا راه رفته‌اند؟ به ماهِ شب نگاه کرده‌اند؟ هزارتا؟ میلیون‌ها؟ کسی چه می‌داند! در نبود گزارش‌گران مستقل این ارقام قابل تأیید نیست. و اصلن قابل باور نیست این همه بوده و زیسته باشند و دل‌شان مثل من هوای گلابی ‌کرده بوده باشند، و بعد حالا انگار نه انگار؛ تو گویی هرگز نبوده‌اند. سیاره‌ی مرموزی‌ست این‌جا؛ اگر نه، چرا باید حتا ذهن و خیال ما هم همین‌جور در بند لحظه باشند و کمی این‌ور و آن‌ور نروند. کمی قبل‌تر اگر می‌رفتند دیگر هیچ خاطره‌ای نباید می‌مُرد اما خب حتا خاطره‌ها هم می‌میرند این‌جا. کل نفسٍ واقعن ذائقة الموت. نشان به این نشان که همین چند روز پیش، جایی، یادم افتاد زمستانی را که با کسی مأنوس بودیم به هم، لحظه‌هایی ساخته بودیم که من برخی شب‌ها همین‌جور فکرش از سرم نمی‌رفت و لب‌خندِ آمده روی صورت‌م برنمی‌گشت. که این‌قدر با هم خوب بودیم یعنی. اما من همه‌ی این‌ها را یادم رفته بود. همه‌شان را. انگار هرگز قبل از این زندگی نکرده باشم! عشق هم از یاد رفتنی‌ست؛ حتا عشق هم این‌جا از یاد رفتنی‌ست؛ تکلیف آن بنده‌خدایی که پیش از این هوای گلابی کرده بوده که دیگر معلوم است. سیاره‌ی مرموزی‌ست این‌جا. انگار همه این‌جا در نیمه‌ی تاریک زمین زیسته باشند، که بی‌هیچ سایه‌ای؛ که بی‌هیچ رد و نشانی‌اند؛ و وجودشان به همین سادگی، در حد یک جمله: قابل تأیید نیستند. شبیه این ستاره‌های دوریم، که هرگز کسی ندیده و نمی‌داند بوده و بودن‌شان اصولن آن‌قدر کوچک بوده که به چشم مسلح هم به زور دیده شده‌اند. ما حتا کوچک‌تر از ستاره‌های دور بوده‌ایم که به چشم مسلح هم بیائیم؛ نشان به همان نشان‌های قبلی؛ به همان آدم‌هایی که هرگز نمی‌دانی کجا بوده‌اند و چه‌قدر بوده‌اند و دل‌شان چه‌قدر گلابی می‌خواسته و پیدا نکرده‌اند بخورند. و ما در این زندگی چندساله‌مان، در این سعی‌های سخت‌مان، در همین وبلاگ‌نویسی‌ها و شعر گفتن‌ها و عاشق شدن‌ها و همه‌ی این تلاش‌هامان، می‌خواهیم کمی بمانیم؛ می‌خواهیم کسی بعد از ما اگر تلسکوپ‌ش را برداشت نگاهی به گذشته‌ی زمین انداخت، ما را در حد یک چشمک لحظه‌ای هم به یاد بیاورد. که خیال نکنیم این‌قدر پوچ بوده‌ایم؛ که این‌قدر الکی هر روز خسته شده‌ایم. ما همه‌مان، عکاس شبی می‌خواهیم که پیدایمان کند و در مرور خاطرات دورش، یاد ما را زنده کند.

Continue Reading

متی ما تلق من تهوی دع الدنيا و اهملها

چند ساعت به بازی گالاتاسرای با شالکه 04 مانده. خواستم بگویم وقتی می‌شد باشی و بازی را با هم ببینیم، دلیلی به رفتن نبود. می‌شد باشی و آن حسِ خوب روزهای قبل را به روزهای بعد برسانیم. دوام با هم بودن‌مان چه مشکلی داشت که خواستی بیش‌تر نباشد، که خواستی نبینی‌اش؛ خودت را به آن راه زدی؛ به راه‌ای که من در آن خانه ندارم؟ می‌شد باشی و تخمه بشکنیم و جیغ و داد کنیم و بیش‌تر معاشرت کنیم. اما تو رفتی. که تو هم مثل من، مثل خیلی‌های مثل‌مان از دوام خوشی می‌ترسی؛ فکر می‌کنی از پس این خوشی‌ها، ناخوشی‌هاست. می‌خواهی قبل از تمام شدن‌شان خودت تمام‌ش کنی. می‌خواهی قبل از این‌که جا بخوری از خالی شدن لحظه‌های خوب، خودت به اراده‌ی خودت تمام‌ش کنی. که لابد این‌جور به‌تر است! نیست اما. باور کن که نیست. باور کن که خوشیِ کنترل‌شده، اصلن خوشی نیست؛ یک جشنِ اداری مسخره‌ست. این‌که حواس‌ت باشد، هی چرتکه بیندازی کی خوش باشی و کی نباشی، کی بخندی و کی نخندی، وقتی می‌توانی مدام بخندی، کار عجیبی نیست؟ کار غریبی نیست که هی دور خودت پیله‌تنی کنی و انتظار پروانه شدن داشته باشی وقتی کرم نیستی، آدم‌ای؟!
بیا و برگردد؛ بازی ادامه دارد.

Continue Reading

ایستاده خوابیده در زمان

اگر پدرم در اسم من، تکرار گذشته را نمی‌خواست، شاید من کسی می‌شدم. شاید اگر دل به امروزمان بسته بودیم، اتفاقی می‌افتاد و از این بی‌اتفاقی‌های هر روزه که جان از روح‌مان گرفته خارج می‌شدیم. این‌که پدرم اسم کسی که مدت‌ها پیش مُرده را روی من گذاشته، جز این است که نهایتن تکرار او را در وجود من می‌خواسته؟ و در کنج ذهن‌ش با واقع‌بینیِ بی‌امید خود می‌دانسته که من هرگز آن خوبِ هزاران سال قبل نمی‌شوم؟ نه! هرگز جز این نیست. جز این نیست که ذهن پدر من و پدران نسل من و پدران‌شان، قادر به ساختن دنیایی نو نبوده‌اند، و مدام در تفکرات‌شان به گذشته‌ای دل باخته بوده‌اند که نشانی از آن‌ها را جز در اوهام اغراق‌آمیزشان ندیده‌اند. این همه اصرار به حفظ سنت‌ها، از بی‌اُمیدی به خود و امروزمان است، به ماها؛ وگرنه آیا نمی‌شد این‌طور فکر کرد که ما خود قادر به ساختن‌یم و اصرار بر گذشته بی‌معنی‌ست؟ اصلن هر چیزی که با اصرار حفظ شود بی‌معنی‌ست. و این بی‌معنایی در وجود افراد حافظ این بی‌معنایی هم ریشه می‌کند و نسلی می‌سازد که یا به گذشته‌ی پر از دروغی دل بسته‌اند که هرگز نمی‌توان به آن رسید یا دل در گرو “گودو”یی بسته‌اند که هرگز نخواهد آمد. این وسط، میان گذشته و آینده‌ی پر دروغ، حال ما، حذف می‌شود و من، محصول بی‌گناهِ دوران، باورم می‌شود که قادر به ایجاد و خلقت نیستم. من اگر اسمی سرخ‌پوستی داشتم، اسمی برآمده از حال و وضعیت‌ خودم، شاید باورم به ساختنِ امروز بیش‌تر بود. شاید اگر من اسمی داشتم، تک، مخصوص به خودم، بیش‌تر به خودم اعتماد می‌داشتم و چند کار ناکرده‌ می‌کردم. امروز اما من کاری نمی‌کنم، جز اصرار بر چند تعصب تاریخی و دینی، کار دیگری نمی‌کنم. کاری جز نوشتن از یک “او”یی که رفته نمی‌کنم، کاری جز اصرار بر نالیدن از دوران نمی‌کنم؛ من این روزها فی‌الواقع هیچ کاری نمی‌کنم.

Continue Reading

نقشی بر آب…

ذهن را اگر کنترل نکنی، اگر حواس‌ت به آن نباشد مشکلات می‌سازد. این‌طور که اگر بی‌هوا رهایش کنی، که بگذاری هرجور که دل‌ش خواست خیال‌بافی کند ممکن است یک کلاغ که دید، چهل‌تایش کند. چهل تا خب زیاد است؛ باید یک تعادلی باشد بین خیال و واقعیت؛ مثلن یکی را چهار تا حساب کند؛ چهل تا اما دردسر می‌سازد. می‌بینی‌ش، با او صحبت می‌کنی، آشنا می‌شوید و بعد آرام آرام مهربان‌ش می‌کنی، خوب‌روی‌ش می‌کنی، فهیم و جسور و ظریف‌ش می‌کنی، که نیست. که تو در خیال‌ت همین‌جور بزرگ‌ش کرده‌ای، که از او بُت ساخته‌ای، که یک‌جورِ خوبی شده در ذهن‌ت که تو باورش کرده‌ای، طوری‌که می‌خواهی زودتر ببینی‌ش، تو بگویی، او بگوید، با هم کنار بیائید و زندگی خوش بگذرد… می‌بینی‌اش، تو منتظری، حرف که می‌زند منتظری، زمان که می‌رود تو هنوز در انتظاری، منتظری آن سی‌ونه تای بعدی هم برسند، که نمی‌رسند هیچ‌وقت. تازه می‌فهمی آن بُتِ خدای تو، در عالم واقع وجود نداشته، تو اسیر بافته‌ی ذهن‌ت بوده‌ای فقط. با خودت بد می‌شوی پس، خسته از خودت، شرمنده‌ی خودت که چه ساده‌لوح بوده‌ای، که چه خیال‌های خامی در ذهن و  چه آلبالوگیلاس‌هایی در چشم دیده‌ای. باورت به دیگران و خودت کم می‌شود، شکست‌خورده و خسته می‌شوی اگر ذهن را کنترل نکنی، واقعیت‌ها را اگر نبینی.

Continue Reading

کمی آهسته‌تر رد شو!

من هم مثل تو، هر روز از همین‌جا رد می‌شوم؛ هر روز من هم به این درخت‌های چنار کنار خیابان نگاه می‌کنم، تو از آن‌ور رد می‌شوی، من از این سمت. می‌بینی چه شبیه‌ایم به هم؟ می‌بینی ما چه مدت است که می‌گذریم و از هم می‌گذریم و عمرمان می‌گذرد؟ بیا، می‌خواهم گول‌ت بزنم، می‌خواهم خام‌ت کنم که با من باشی. اولین بار که تو رد می‌شدی و رنگ شال‌ت قرمز بود، چنارها برگ نداشتند، حالا دوباره برگ ندارند و تو شال‌ت قرمز است. از آن لُختی چنار و حجاب گرم تو، تا این‌بار سالی گذشته است، سیصد و شصت و پنج روز شاید؛ اما چه؟ من و تو بعد از این روزها هر دو همان‌یم، تنها از کنار چنارهای این خیابان می‌گذریم. می‌دانی! این دنیا، دنیای اعتماد به آینده نیست، دنیایی نیست که بشود به فردایش دل دوخت. تو هم دل نبند، با ما باش. تو هم دل‌ت را به هیچ شه‌زاده‌ی هیچ قصه‌ای نسپار که این مملکت، سی و چند سال است هیچ شاه‌زاده‌ای ندارد؛ من‌ام و تو، در لباس‌هایی معمولی که نمی‌توانند نگذارند حتا گلِ گل‌دانِ کنار جاکفشی بخشکد. بیا و مرا بپذیر که نه چه‌گوارا دوست دارم، نه نارنجک به کمرم می‌بندم؛ بیا و مرا بپذیر که می‌خواهم دست‌های تو را در روزهای سرد زمستان بگیرم و تو را به فصل برگ‌های سبز چنار و گرمای تن‌های بی‌حجاب برسانم. بیا و مرا در خود بپذیر.

Continue Reading

وقتی که باید شکست…

یک رابطه سخت ساخته می‌شود؛ قبول دارم. ماست سون نیست که بشود رفت از سوپریِ سر کوچه خرید دوستی را. زمان می‌برد. اما خب هر رابطه‌ای هم ساختن ندارد، یا اگر بنا شده، دوام ندارد. هر با هم بودنی دوستی نیست، هر ارتباطی هم رابطه نیست. این‌که با هم باشی و این منِ تو ما نشود، این‌که حس «ما» نداشته باشی، یعنی هنوز آن‌چه می‌بایست می‌شده نشده. نسبت سد است به رود، نسبت این رابطه‌ها. دریا که نمی‌شوی، رود بودن‌ت هم دریغ‌ت می‌شود. می‌شوی «مرداب پیر، از همه دنیا جدا». اما خب تحمل نمی‌شود کرد. یعنی هرچه هم صبوری کنی، هرچه هم اصرار بر دوام کنی، یک جایی، یک روز، به یک آن همه چیز خراب می‌شود؛ این یک آن خرابی هم نتیجه‌ی یک جنگ فرسایشی‌ست، جنگ خیالِ حال به‌تری که برای خودت می‌خواسته‌ای و حال‌ی که برای خودت ساخته‌ای. آب‌های رود که جمع شوند، یک سد شهید عباس‌پور، دو سد شهید عباس‌پور، که صدها از این سدها را هم می‌توانند که بشکنند. آن وقت آن همه خسارت را که جبران می‌کند؟ کشتی‌های غرق‌شده‌ی ما را که جواب می‌دهد؟ همین است که می‌گویم باید تمام کرد؛ که باید شبیه این انفجارهای مهندسی‌شده که بنا خیلی دقیق می‌ریزد پائین، سد دوستی را هم خراب‌ش کرد. خلاص!

Continue Reading

دل‌ت را به من بده؛ من دل ندارم!

جرأت‌ش را نداشتم؛ می‌دانم! من مرد کارهای متهورانه‌ی عامه‌پسند، آن‌چنان که تو می‌خواستی نبودم؛ می‌دانم! من نمی‌توانستم از حدود مرزهای ذهنی کشیده به دور دنیای خودم پا آن‌طرف‌تر بگذارم… می‌دانی! من نمی‌توانستم! مرا دلِ به دریا زدن نبود. دل‌م مدت‌ها قبل پیش آن جای بخیه‌های زیر لبان‌ت که زیبا بود مانده بود. من دل نداشتم. بی‌دل بودم. دی‌روز کسی آمده بود کلیه‌اش را بفروشد، آگهی  داده بود که بله، من یک کلیه دارم این‌جا، که خواستید بیائید ببرید؛ من بی یک کلیه هم زنده می‌مانم؛ اما بدون پول نه! می‌میرم. دیدم راست می‌گوید. این‌طور هم می‌شود. می‌شود که تو باشی، من دل نداشته باشم؛ دل نداشته باشم و من باشم؛ اما تو نباشی من چگونه باشم؟ می‌میرم.

Continue Reading

ما نیز بگذریم

یادت هست یک روز حباب درست کرده بودم و همین‌طور الکی اسباب خنده شده بود این؟ بعد از آن روزها یعنی همین وقت‌ها، گاه و بی‌گاه من به تو، خودم و این دنیای پیرامون‌‌م فکر می‌کنم. چیز ثابتی نمی‌بینم. همه چیز طوری از بین می‌رود که «می‌اندیشم شاید خواب بوده‌ام، که شاید خواب دیده‌ام». فهمیده‌ام هر چیزی را زمانی‌ست و زمان‌ش که رسید، آن چیز دیگر آن چیز نیست؛ تو گویی هرگز نبوده است. و به‌نظر تنها این زمان است که در عبور مدام خود جاودانه پابرجاست. هر حبابی فقط یک‌بار بزرگ می‌شود، یک‌بار می‌ترکد و یک‌بار اسباب خنده می‌شود. ما نیز جزیی از همین یک‌باره‌ها بوده‌ایم. ما فرصت یک‌باره‌ای داشته‌ایم برای بودن، خندیدن و شاد زیستن؛ و آن یک‌باره‌ی ما رفته است. جای دل‌گیری نیست. باید که واقع‌بین بود. باید که درک کرد وقتی رابطه‌ها شکل می‌گیرند، رابطه را اجلی هست؛ اوج می‌گیرند، شادی می‌آفرینند و می‌میرند. من این روزها فهمیده‌ام که باید بی‌هیچ اندیشه‌ی دوامی برای لحظه‌ها، از بودن در آن استفاده برد. حباب‌ها بزرگ می‌شوند و در بزرگ‌ترین حالت خود به یک‌باره، هزاران قطره می‌شوند. ما چه به تلنگری بند بوده‌ایم! ما چه بی‌دوام بوده‌ایم! 

Continue Reading