یک.
امروز احساس خستگی میکردم از صبح. از همان اول صبح نای کاری نمانده بود در من. خسته بودم. حوصلهام نبود یعنی. از دیشب همینطور ذهنم مشغول بود و من راحت نخوابیدم. گاهی برخی حرفها، برخی کنایهها، برخی سوالها آنقدر میتوانند بروند و بشکافند ذهن آرامِ آدم را که تا مدتها از پسلرزههایشان نمیشود دوباره برگشت به خانهی اول.
دو.
جایی از لینکلن عبارتی را خوانده بودم که «قضاوت نکنید تا قضاوت نشوید». دروغ گفته است! دروغِ بد بزرگی گفته است. حاضرم خیلی محترمانه بروم و به بازماندگان آن مرحوم عرض کنم که گرچه ایشان محترم؛ و البته که حقشان است بر پنج دلاری آمریکای بزرگ جاوید شوند، اما آنجای آدم دروغگو!
سه.
فرق هست بین دنیای مجازی و حقیقی. لااقل برای من هست. من هیچوقت نخواستهام این دو را یکی کنم. با خودم گفتم حقیقیها بگذار همانطور بمانند و مجازیها هم. گفتم این یکی شدنشان کار دستم خواهد داد. گفتم اگر اینها یکی شوند، برداشتها از من فرق خواهد کرد. چون منِ حقیقی، سوایِ من ِ مجازیست، آنها که تا کنون مرا دیدهاند بعد از خواندنم گیج خواهند شد. گفتم نمیگذارم کسی گیج شود.
چهار.
پس بعد از آن منصور که خلیفه بود اندیشه کرد تا قضا به یکی دهد.
ابوحنیفه گفت: من این کار را نشایم و در این قول که گفتم نشایم. اگر راست میگویم نشایم و اگر دروغ میگویم نشایم. و اگر دروغ میگویم دروغزن قضای مسلمانان را نشاید و تو خلیفهی خدایی؛ روا مدار که دروغگویی را خلیفهی خود کنی و اعتماد خون و مال مسلمانان بر وی کنی. این بگفت و نجات یافت. (تذکرة الأولیا/ ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه)
پنج.
برداشتهای دیگران را نمیشود اما کنترل کرد. ذهن دیگران را نمیشود ساخت. من اینرا دیر فهمیدم. ذهن کنجکاو را نمیشود ساکت کرد، باید داد و بیدادش را بکند، هوارش را بکشد. ذهن کنجکاو میخواهد قضاوت کند. هرطور که شده میخواهد حکم دهد، شده با همان اندک دانستههای خودش. میخواهد همان یکبار که تو را دید، تو را صدا کرد، تو را خواند، برای تو از تو بگوید. برای بقیه از تو بگوید. نمیدانم برای چه.
شش.
خستهام!