اُغلن کبیر

سرودِ آن کس که از کوچه به خانه باز می‌گردد

۵ تیر , ۱۳۹۳

وقتی می‌گویم تو به‌ترین و ارزش‌مندترین نعمت خدا بوده‌ای برای من؛ حرف‌م را باور کن! زیرا که این جمله را فقط من می‌توانم بگویم. فقط من می‌توانم این حرف را بزنم که در خیال و خلوت‌م به تو فکر کرده‌ام؛ خوبی‌هایت را مرور کرده‌ام؛ زیبایی‌ات راحریصانه خواسته‌ام و برای داشتن‌ات لب‌خند ناخودآگاه بر لبان‌م نشسته. فقط من می‌توانم این‌را بر زبان‌م برانم که ایستاده و نشسته و آرمیده بر پهلوی خودم گفته‌ام این همه بی‌هوده نیست و «مرا تو بی‌سببی نیست!» برای من، تو تبلور خواسته‌های محقَق و تعبیر رؤیاهای مصدَق در عالم بی‌امیدی هستی که روی رفته‌ی زندگی را رنگی نو می‌زنی. بیان عشق با زبان من نامکرر است و تو این را به خوبی درک خواهی کرد. در تو من نو می‌شوم؛ کلامی دیگرگونه از من شکل می‌گیرد و من از کوچه به خانه باز می‌گردم.

تو

۳۰ اردیبهشت , ۱۳۹۳

کسی پیدا شد اگر گفت من زمان‌های رفته‌ات را برمی‌گردانم؛ اگر گفت همه‌ی آن‌چه خواسته‌ای و نشده را من بلدم بسازم از نو برای تو؛ من حق گفتن حرفی را ندارم. من حق خواستن ندارم بعد از تو؛ که تو همه‌ی خواسته‌های من شده‌ای. شده‌ای بدلِ همه‌ی سال‌های رفته؛ گشته‌ای بهشتِ موعودِ انسان‌ِ رنج‌کشیده. بعد از تو من چه بخواهم؟ چه بخواهم که کفر نعمتی چون تو نباشد؟ چه بخواهم که از تو بیش‌تر باشد؟ ابرارِ فی جناتِ نعیم را به دنیا چه حاجت است؟ مرا به غیر از تو با آرزوها چه کار است؟ با اوهام شبانه چه کار؟ کار و بار و یار و همه‌؛ تویی اینک.

من صمیمی تو می‌خواهم باشم.

۲۲ اردیبهشت , ۱۳۹۳

صمیمیت یک پازل چندتکه است. گوشت مخلوط طاووس و باز و کبوتر و کلاغ است. ابراهیم نبی آمده هر کدام‌شان را گذاشته بالای یک کوه. تو باید بیایی، جمع‌شان کنی و نشان بدهی بلدی. بلدی از این کارها هم بکنی. صمیمت معجزه‌ست. صمیمیت کار می‌برد. با یک بار دیدن و با یک‌بار صحبت کردن و این‌ها، صمیمی شدن؟ گمان نمی‌کنم بشود. آرام آرام، یواش و با حوصله باید ساخت‌ش. بعضی وقت‌ها حس مسخرگی‌ هم حتا شاید بکنی، اما لازم است. صمیمیت، شدنی‌ست که از ره‌گذر انجام کارهای نکرده، گفتن رازهای نگفته، هم‌راهی و گذشت زمان به دست می‌آید. من صمیمی نبودم؛ می‌خواهم باشم حالا. به قول کسرا ما می‌خواهیم بجوشیم با تو؛ بجوش با ما.

أنا قلبی معذّب فی هواک یازین

۲۱ دی , ۱۳۹۲

می‌دانم گاهی شب‌ها را تنها می‌شوی. هرچه هم راضی از خودت و دنیای ساخته‌ات باشی، بازهم شب‌ها را خاصیتی هست. می‌آید؛ به دام می‌اندازد و می‌بَرَد. اسیر حس و حالی می‌شوی که خوش‌حال نیستند؛ غم دارند با خودشان. اما تو دل‌ت نمی‌خواهد رهایش کنی. می‌خواهی این حال‌ت با دوام‌ِ شب، ادامه یابد. نگو نه! من که می‌دانم. من که می‌دانم گذشته‌ها، شب‌ حمله می‌کنند. من که از زیر و بم جنگ‌های دل با خبرم، انکارت را نمی‌پذیرم. شب دنبال بهانه‌ست؛ با خلوتی یورش را آغاز می‌کند. به بهانه‌ی صدای آشنایی از دور وقت‌ها؛ به بوی آشنایی از پنجره؛ به نغمه‌ی سازی؛ به یاد دیاری… شب؛ بهانه‌ها را از دل‌ت بیرون می‌کشد. بهانه را تو به دست‌ش می‌دهی؛ جایی که دل‌ت به آن خوش بوده را از تو می‌گیرد، بزرگ می‌کند و روبه‌روی خاطرت عَلَم می‌کند. تو از حال می‌روی؛ و از میان معرکه‌ای که نوستالژی‌ت برای‌ تو ساخته سر بیرون می‌آوری. هستم من آن‌جا؟ شده‌ام آن بهانه‌ی یورش خاطرات به تو؟ شده‌ام من آن معلقٌ‌به حمله‌ی شباهنگام خاطرات‌ِ تو به خود؟ شده‌ام آن حسی که تو برای بودن‌ش از خواب خودت بزنی؟ و بیدار بمانی؛ از پنجره، بی‌مقصودی به بیرون خیره شوی؛ آه بکشی؟! کاش باشم. کاشکی آن یاد خوبِ دوری باشم در تو، که مرز را هم از پس‌ِ زمان و مکان رد کند، درب‌ِ خانه‌ات را بزند. کاش به یادم باشی گاه؛ کاش من گذشته‌ی نامیرای تو ای خوبِ دورِ من باشم.

خدایا مپسند!

۴ دی , ۱۳۹۲

جلوتر که می‌روم بیش‌تر کم می‌شوم. هر روز کم‌تر از قبل خوداَم. از حد اکثرهای خودم به حد وسط و حد اقل‌ها می‌رسم. هر روز که می‌رود من انسان معمولی‌تری‌ام؛ خودم را کم‌تر متفاوت‌ می‌بینم. آرام آرام باورم می‌شود که نه انسان بزرگی شده‌ام، نه کار بزرگی کرده‌ام، و هم نه باید انتظار آینده‌ی عجیبی را داشته باشم. نه مارک نافلر شده‌ام، نه حتا جاستین بیبر. حالا می‌شود بین آدم‌های موفق و ما معمولی‌ها فرقی گذاشت. می‌شود بین عالم خیال قبلی با دنیای واقعی مرز کشید. می‌شود خط کشید. می‌شود این‌ور و آن‌وری کرد آدم‌ها را. ما هیچی‌نشده‌ها یک‌طرف، آن بقیه هم یک‌طرف. أصبحتُ امیراً و أمسیت اسیراً حکایت ماست. حکایت زندگیِ ناخواسته‌ی ماست؛ هر دو روی سکه‌ی از رونق افتاده‌ی ما مردمان تحریم‌شده‌ست این. خدایا مپسند!

کاش می‌شد نباشی

۲۰ آذر , ۱۳۹۲

مدل‌م را این چندوقته عوض کرده بودم. غم را اجازه نمی‌دادم. هر بار که می‌آمد جلو، می‌گفتم استاپ! می‌رفتم پی خودم. فکر خودم را به غم بسته بودم؛ طوری‌که همان اول کار، کارش را می‌ساختم. روی کاناپه نشسته بود، تلوزیون می‌دید، من انگار ندیده‌ام‌اش؛ رد می‌شدم. می‌آمد سر سفره، نگاه نمی‌کردم‌ش. این‌قدر بی‌محلی کردم؛ این‌قدر ابرو گوندشِ شاد با خودم زمزمه کرده بودم این چند وقته که باورم شده بود همه‌چیز رنگ به‌تری‌ست. دی‌شب اما کار خراب شد. غم آمد جلو؛ یقه‌ام را گرفت. داد زد سرم. گفت بی‌محلی نکن به من؛ من زنده‌ام؛ کفش تو نیستم که بگذاری دم در؛ من غم‌ات‌ام… تباه شدم دی‌شب. خدا شما را تباه نکند.

من خود اُمیدم.

۲ آذر , ۱۳۹۲

از این‌که نیستی دل‌م گرفته بود. موزیک گوش می‌کردم. من هنوز دل‌م پیش توست کاردلن. هنوز من امیدوارم به تو؛ که از پس زمستان دل‌م بیایی. بهارش کنی. این‌قدر امید دارم به تو که امیدوار نیستم دیگر، خود امیدم اصلن. ولی کاردلن امید داشتن به خلاف نظر بقیه چیز خوبی نیست؛ شاد نیست اصلن. خیلی هم غم دارد. آدم‌ای که همه‌ چیزش خوب است، مشکلی ندارد، به چه باید امید داشته باشد؟ منظورم این است که امید داشتن مال آدم‌های خسته‌ست؛ مال آن‌هایی که نرسیده‌اند؛ ولی دل‌شان خوش است. دل‌شان را خوش کرده‌اند که یک روز می‌رسند. این را می‌گویند امید. و امید یک غم یواشکی دارد با خودش کاردلن. من که از امید بودن خسته‌ام. به یاد تو من این روزها سزن آکسو گوش می‌کنم. چه‌قدر خوب است این؛ آن شعرهایی که گفته؛ آن‌هایی را که خوانده. خیلی خوب‌اند. دی‌شب با خودم فکر می‌کردم اگر این سزن آکسو بمیرد چه حیف می‌شود واقعن. بعد فکر کردم چرا باید همچین فکری کنم من؟ چرا باید فکر کنم اگر سزن آکسو بمیرد چه می‌شود. باز بعدش فکر کردم آدمی که بی‌خود فکر نمی‌کند. همه‌ چیز این عالم علت دارد. این‌قدر علت دارد که سروته‌اش معلوم نیست اصلن. روان‌شناس‌ها می‌گویند وقتی فکر می‌کنی مبادا سر فلان عزیزت فلان بلا بیاید یعنی هم او را دوست داری، هم گوشه‌ی قلب‌ات جایی از او رنجیده‌ای. یک این‌چنین چیزی من شنیده‌ام ازشان. بد هم نمی‌گویند. سزن آکسو برای من یعنی تو. یعنی کاردلن. که هم به هیجان‌م می‌آورد، هم از نبودن‌ت دل‌گیرم می‌کند. هم دل‌م را خوش می‌کند، هم تنگ. هم خنده است، هم گریه. و من میان این همه تناقضِ به هم‌ تنیده، تنها به تن‌های جدامانده از هم‌مان فکر می‌کنم؛ به دست‌های دورمان؛ به برف‌های زیاد زمستان فکر می‌کنم کاردلن. من مدام به تو فکر می‌کنم.

شرلوک خوش‌شانس باش!

۳۰ شهریور , ۱۳۹۲

به حرف دل که گوش کنی، ممکن است بروی توی خودت. چون دل روضه‌خوان است. دروغ‌گوست. ممکن است کاری کند گریه کنی. حال‌ت بد شود به کلی. اما امان نباید بدهی. باید مچ‌ش را بگیری، باید حواس‌ت باشد. شرلوک هُلمز باید باشی با دل. دل را شرلاکد کنی. نه که بگذاری هر کاری دل‌ش خواست بکند، درو‌غ‌ش را بگوید، تو گریه‌ت بگیرد؛ بعد آن‌وقت یک روزی، یادت بیفتد به این کارهای خودت و مسخره‌شان کنی؛ که چه احمق بوده‌ای باورت شده بود.  یا مثل [...] شب است. به وقت‌ش این‌قدر در تبِ تن برای‌ش هذیان می‌بافی، اما صبح که شد خنده‌ت می‌گیرد. چرا؟ چون الکی‌ند همه‌شان؛ حس کاذب‌ند. باید بیایی بیرون این وقت‌ها، از بیرون به دل‌ت نگاه کنی. بعد همه چیز درست می‌شود. تو شرلوک هُلمز می‌شوی.

سه نقطه

۲۲ شهریور , ۱۳۹۲

[…]
این قسمت سانسور شده است. خودم سانسور کرده‌ام. برخی حرف‌ها اسرار مگوی ماست. بعضی کارها هم ؛ باید قبل‌اش پرده‌ی اتاق را کشید. باید بماند برای ما فقط. بین ما دوتا. که کسی بویی ازش نبرد. بشود آن خط فرقی که من و تو را یک‌طرف می‌گذارد و بقیه را آن‌طرف. چیزی که من و تو را ما می‌کند. چیزی که جز من و تو از آن بی‌خبرند، چیزی که فقط ما می‌دانیم، به آن فکر می‌کنیم و به آن خوش‌یم. این قسمت فقط برای من و توست. بگذار سانسور ما را به هم نزدیک‌تر کند.

this is the end

۷ شهریور , ۱۳۹۲

دل‌م ماندن می‌خواست. از همان بچه‌گی که پدر سنت کوچ‌ مدرن را برای زندگی ما انتخاب کرد، من از رفتن می‌خواستم بمان‌م. چندسالی این‌جا؛ چند وقت آن‌ طرف‌تر. و من همیشه غریبه بودم. همیشه آن پسر جدیدالورودی بودم که ناظم می‌آمد و به کلاس معرفی‌اش می‌کرد. با محمد روشن‌زاده دوست می‌شدم، اما دل باید می‌کندم؛ از سونا، از صفا، از سوزان با آن صدای خوب‌ش، با آن موی سیاه بلندش دل باید می‌کندم. مادربزرگ‌م که مُرد، یادم نبود مادربزرگ کدام‌شان است. فقط پدرم گریه می‌کرد. دم غروب بود، یکی از همان ستاره‌ها را نشان‌ کردند که این همان مادربزرگ‌ توست. هر که می‌میرد ستاره می‌شود. کاش می‌شد. کاشکی می‌شد توی آسمان‌ها ستاره‌ی ثابتی شد. از هرکجای دنیا که خواستی نگاه‌اش کنی، ببینی هنوز هم‌اوست. من در این سال‌های رفت‌وآمد تمام شدم. هرجا که رفتم گوشه‌ای از دلم ماند. و هزار تکه‌ی دل‌م را هیچ ابراهیمِ پیامبری نبود که بخواند و جمع کند. پریشان ماندم. و پریشانی بر من، و بر خواب‌های من حتا حاکم شد. گوشه‌ای ‌از دل‌م هنوز پیش خانه‌های چوبی گمیشان مانده، که وقتی راه می‌رفتی صدا می‌کرد؛ روی آن پله‌های خوب‌ش که می‌ترسیدم بیفتم از آن‌ها. «چرخ چرخ عباسی» را الکی می‌گفتم، «خدا منُ نندازی» را جدی. «خدا منُ نندازی» ذکر شنبه و یک‌شنبه و هر شنبه‌ی من بود. افتادم ولی. از آن خانه‌های چوبی من به دور افتادم. از صفا هم. از پسر خوبی که مدام ظهرهای تابستان را توی خانه‌شان گل‌کوچیک می‌زدیم. از آن داداشِ از دماغ فیل افتاده‌اش هم خبری نماند. ماه پیش که دیدم‌ش، به یادم نیاورد. من که مدام همیشه دل‌م مانده بود زیر پله‌های خانه‌شان، غریبه بودم برای‌ش. من که هنوز گوشه‌ گوشه‌ی حیاط خانه‌شان را به خاطرم مانده، از یادش رفته بودم. کاشکی ستاره می‌شدیم. ای کاش صفا می‌توانست مرا شب‌ها به شکل یک ستاره ببیند؛ یادش بماند که من‌ای هم بودم و هستم هنوزم. هنوز دل‌م پیش همان لحظه‌های خوبی‌ست که دوامی نیاوردند. مدام باید می‌رفتیم. از این شهر به آن شهر. نه بچه‌محلی ماند برای ما، نه شهری اصلن. نه اصفهان برای ما شد، نه گرگان. نه کمال که دوست‌دختریابی یادم داد را می‌بینم، نه حمید ابراهیمی را. و همه‌شان لابد از یادم برده‌اند. از که می‌شود گله کرد؟ از که می‌شود به دل گرفت و همه‌ی این کاسه کوزه‌ها را سرش شکست؟ از خودت؟ که همه‌ی کارهای خوبِ بلدت را کردی و نماندی؟ از بقیه؟ که تقصیرشان چیست وقتی تو خودت ماندن نمی‌دانی و انتظارت بی‌جاست؟ از که؟ از که می‌شود گله کرد؟ هیچ‌کس! هیچ‌کسی را قدرت ماندگاری نیست. ستاره هم باشی، تمام می‌شوی. و این پایان است دوست من. پایان!