اُغلن کبیر

نامه‌ از کودکی که زاده شد

۲۹ بهمن , ۱۳۹۰

مادرم؛
می‌خواهم با تو این‌بار این‌گونه سخن بگویم. می‌خواهم برای‌ت بنویسم. حرف زدن با تو برای‌م مشکل است. من می‌توانم تا فردا صبح برای خیلی‌ها، خیلی چیزها بگویم اما با تو نمی‌توانم. چرا؟ نمی‌دانم. یک‌جای کار انگار می‌لنگد. نه تو را مقصر می‌دانم و نه خودم را بابت این وضعیت شماتت می‌کنم. من در قضاوت‌هایم، تقصیر را تقسیم می‌کنم. می‌خواهم بگویم مهربانی و صمیمیت خودجوش است، از این خودجوش‌های واقعی؛ نمی‌شود با برنامه به آن رسید. تماس گرفتن‌های تو با من، تاریخ معینی دارند؛ دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها. ولی مهربانی تاریخ ندارد مادرم؛ وقت و بی‌وقت باید سراغ آدم را بگیرد.

مادر؛
من در این بودن‌های هر روزه‌ام، در این افکار وقت و بی‌وقت‌ام، حتا در خواب‌هایی که می‌بینم چیزی را گم کرده‌ام. چیزی را یک جایی، جا گذاشته‌ام. نمی‌دانم کجاست، یک حس موهومی‌ست، یک فاصله‌ی فراتر از ابعادی که می‌شناسیم‌شان با من دارد. این گم‌شده در درون من چیزی جز خیالات و اوهام من شاید نیست، شاید چیزی جز خواسته‌های دور و نزدیک من نیست. آرزوهای کوچک، دوست داشتن‌های ساده، چه می‌دانم شاید فقط حسرت دوباره نقاشی کردن باشد، یا یک‌بار دوباره دویدن و یک مسابقه‌ی بچه‌گانه شاید باشد. می‌دانی مادر تصمیم گرفته‌ام بجنگم. می‌خواهم با هر چیزی که بخواهد مانع رسیدن‌های من شود بجنگم. از تسلیم شدن و پذیرفتن خسته‌ام. احساس بی‌عرضه‌گان و کارنابلدها را به من می‌دهد. من از این آدم‌ها نیستم. می‌خواهم تا می‌توانم، تا نای رفتن دارم، از آرزوهای خودم دست برندارم. «حتا اگر زنبقِ کبودِ کارد بر سینه‌ام گل دهد؛ می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل».

مادر؛
درک‌م کن!

با من وعده‌ی دیداری بده…

۱۵ بهمن , ۱۳۹۰

میان من و تو یک فنجان فاصله‌ست. یک فنجان چای هنگام عصر. مدام سعی‌م بر این است این فنجان را از سر راه خودم بردارم. راه رسیدن به تو از یک فنجان می‌گذرد بانو! من تا تو را نتوانم به یک فنجان چای مهمان کنم، تا نتوانم تو را به قبول کردن یک دعوت ساده از سوی خودم وادارم، چه‌طور می‌توانم به آرزوهای شبانه‌ام دل ببندم؟! من اگر دل به دریا زدم، تو در حد یک فنجان هم‌راهی‌م کن. «با من وعده‌ی دیداری بده!»

مرا به خود بپذیر

۲۸ دی , ۱۳۹۰

بانو؛
ای آیت الله، هر روز که تو را می‌بینم می‌مانم که چه‌طور این همه را تو با خود آورده‌ای، این همه خوبی را چه‌طور مجوز گرفته‌ای؟ مرزبانان را چه کرده‌ای بانو؟ چه‌گونه می‌شود این همه زیبا بود، این همه مهربان، آرام، آن لبخند شیرین… آخ!
می‌دانی! تو جلوه‌ی خدایی بر زمین؛ اگر تو نبودی من چه‌گونه ایمان می‌آوردم؟! با جنگ و فقر و بچه‌های گل‌فروشِ چهارراه، سخت بود مومن بودن؛ تو آمدی و گفتی اما می‌شود.
ای زیباروی، ای یاور همیشه مومن! بر اعتقاد و التزام عملی‌م به خود شک مکن. مرا به خود بپذیر.

هیچ

۲۰ آذر , ۱۳۹۰

یکی از مجسمه‌های «هیچ» اثر پرویز تناولی، بریتیش میوزیوم تابستان 2006

شاید یک‌ روز غروب، پرویز تناولی مثل من وقتی داشت چایی‌اش را می‌خورد از شاپور پرسید که آیا تو هیچ انگیزه‌ای برای زندگی‌ات داری؟ و مهم نیست شاپور چه گفت، مهم این است که خود سوال‌کننده آیا انگیزه‌ای در زندگی‌اش داشت یا نه. من ندارم، من بی‌هدف زندگی می‌کنم. من تجسمِ انسانیِ «هیچ»های تناولی‌ام. می‌دانید انگیزه چه‌قدر مهم است؟ انگیزه خیلی مهم است. من خودم وقتی میکرو بازی می‌کردم انگیزه داشتم، شب‌ها خیلی هدف‌مند خواب‌ام می‌برد، به این انگیزه می‌خوابیدم که فردا صبح مرحله‌ی بعد سوپرماریو را رد کنم و پوز شهریار را بزنم. این انگیزه است. آدم باید وقتی می‌خوابد هدف داشته باشد، با امید، منتظر صبح باشد. زندگی این‌طورش خوب است. آدمِ بی‌هدف، مثل… مثل… مثل هیچ چیز نیست، هیچ تشبیه‌ای برای‌ش نیست. فکر می‌کنید چند نفر مثل من باشند خوب است؟ ها؟ شما خودت هدف داری؟ خانم! آقا! جان مادرت هدف داری؟ این نسل ما چه‌طور این‌طور شد؟ من و تو چه‌طور به این‌جا رسیدیم؟ ما یک شبه این‌طور هیچ شدیم؟ یا از ساعت ده؟ از ساعت نه؟ از ساعت هشت؟ کی خسته‌است؟ من خسته‌ام. بله من خسته‌ام، از همین وضعیت خسته‌ام. این نامجو را هم لابد شنیده‌اید که نه نسل‌م آرمانی دارد اصلن که از دست رود و فیلان؟ بله! دقیقن همان.

× عکاس: امین؛ بریتیش میوزیوم تابستان ۲۰۰۶ +

Up in the Air

۶ آذر , ۱۳۹۰

تو خوبی. تو را من بارها و بارها به رویای خود دیده‌ام، با تو خندیده‌ام، برای تو گریسته‌ام. تو هم لابد همین‌طور بوده‌ای. اما… اما چه؟ این اما، امای عجیبی بود؛ هرچه که بود تو را از من گرفت. تو زودتر بریدی و رفتی. من اما نتوانستم، تا می‌توانستم کش‌ش دادم ولی خب هیچ کشی هم نیست که بشود همین‌طور کشیدش. بالأخره پاره می‌شود. می‌دانم. ام‌روز دل بریده‌ام، همین حالا عزم رفتن‌م شده؛ می‌خواهم بروم از تو، از این‌جا، از این شهر. می‌دانی که آسان نیست. تو به‌تر از دیگران می‌دانی سخت‌ترین کارها، رفتن‌هاست. شده‌ام مصطفای خلیل جبران در آستانه‌ی سفر. اندوهی‌ست نشسته بر قلب من که چگونه می‌شود بی‌غصه و درد از تو دل برید؟ چاره چیست؟! باید گذاشت و گذشت. «عقاب باید تنها و بی‌لانه‌اش به سوی خورشید پرواز کند.» می‌‌دانم. همین است که رفته‌ام کوله‌پشتی خریده‌ام؛ چهل و پنج هزار تومان! می‌خواهم مثل جورج کلونی جز یک کوله‌پشتی با خودم نبرم. خُب معلوم است که تو را نمی‌شود در آن جا داد، این شهر تو را در آن جا داد. این همه عظمت را نمی‌شود چپاند توی یک کوله‌ی معمولی. می‌خواهم بالا در آسمان، تنها سفر کنم. می‌خواهم در این روزهای برفی به زادگاه خودم برگردم، به موطن‌ام؛ راضیهً مرضیه. فردا صبح ساعت ۱۰، خواهم رفت.

هوا سرد است و من هستم.

۲۱ آبان , ۱۳۹۰

خیابان را سراسر مه گرفته است. من سرم را در یقه‌ی بالا زده‌ی کاپشن‌م مخفی کرده‌ام، دست‌هایم را هم گذاشته‌ام توی جیب‌ش. حس آلن دلون بودن به آدم می‌دهد. من چه‌قدر این روزهای سرد را دوست دارم؛ این‌که پیاده‌روی کنم و یک لحظه سرم را بالا بگیرم و هاه کنم. می‌روم کافه. از این‌هایی که شیشه‌ای‌ند و می‌توانی بیرون را ببینی. حالا این‌که نیامده‌اند در سرشماری نفوس و مسکن مرا بشمارند دلیلی نمی‌شود که من نیستم، هستم اتفاقن و دل‌م می‌خواهد این روزها در پیاده‌رو قدم بزنم و بعد برگردم جایی که گرم است و کمی هم شعر بخوانم. به نظر این حقیر مزخرفات چند استاد دانش‌گاه نباید ذهن آدمی را مشغول کند. آدم باید شعرش را بخواند، کافه‌اش را برود، توی پیاده‌رو هاه‌اش را بکند، حال‌ش را بکند و درعین حال دو سه تا از این مقاله‌های علمی‌-پژوهشی هم بکوبد روی میز استاد. باید انسان کامل بود، نه از این‌ها… اَه اَه!

× عکس از این‌جاست.
× این‌جای پلاس هم مال من است.

 

درباره‌ی تو

۳۰ مهر , ۱۳۹۰

Photo Source: http://www.amcofdata.com/

تو عجز من در نوشتنی. وقتی حضور می‌یابی دل‌م می‌خواهد ساعت‌ها از تو بنویسم و فایل‌های وُرد، صفحه‌ی دسکتاپ‌م را پر کنند؛ اما نمی‌توانم. مدام می‌نویسم و پاک می‌کنم. تو را که به یاد می‌آورم، وقتی‌که می‌بینم‌ت خودم را سرشار از ایده‌های نوشتن می‌دانم؛ حضورت، چشم‌هایت، حرف‌هایت، آن ماگ در دست‌ت و باز از آن چشم‌هایت دل‌م می‌خواهد بنویسم. دل‌م می‌خواهد اگر می‌شد رمان‌ی بنویسم از تو، از آمدن و از رفتن‌ت، از وقت‌های با تو بودن و از آن‌چه نبودن‌ت می‌کرد. تو اما عجز منی در نوشتن چنان‌که شوق منی در آن. وقتی با توام خودم نیستم، کس دیگری‌ست نشسته دربرابرت. من وقتی تو وارد می‌شوی می‌میرم و کسی می‌نشیند روبه‌روی تو که دل‌ش از آن‌چه می‌خواهد نمی‌گوید، از شوق خود بر تو نمی‌گوید، حتا خنده‌اش آن‌طور تا بناگوش باز نیست، مبادا که تو برنجی، مبادا تو مأیوس شوی از او و همه‌ی این حس خوب بر باد رود. این لحظات، سخت می‌گذرند. من وقتی می‌بینم کسی خیلی راحت می‌آید و بلند بلند پیش تو می‌خندد تعجب می‌کنم، وقتی کسی می‌آید و بی‌پروا سخن می‌گوید تعجب می‌کنم، وقتی کسی بی‌توجه به تو دیگری را نگاه می‌کند از خودم می‌پرسم چه‌طور این‌ها تو را نمی‌بینند، چه‌طور خودشان می‌توانند باشند و لابد ننگ‌شان هم نیست بدن‌شان بوی عرق بدهد و کنار تو بنشینند، لابد دیگر! من زبانی نمی‌دانم که تو را خوب بیان کند و آن قدر خوب نمی‌نویسم که تو را، همه‌ی تو را سطر کنم بر این صفحات سفید وُرد. من چه‌طور می‌توانم بوی تو را بنویسم، آن حس خوب راه رفتن با تو را؟
می‌دانی! می‌ترسم عاقبت تو گرفتار کسی شوی که نه از تو بنویسد و نه حتا بداند که چه باید از تو گفت و راحت کنار تو بخندد و بلند بلند حرف بزند. می‌ترسم تو انگشتری شوی که در رودی عمیق بیفتی و میان آن همه موج گم شوی؛ و بدل حیلوله‌ی تو همه‌ی این‌هایی باشند که از کنار ما می‌گذرند و من می‌توانم در کنارشان خودم باشم. می‌ترسم تو هرگز به سطر نیایی، هرگز کسی تو را نخواند و هرگز شعر نشوی. من برای تو می‌ترسم.

photo by Anastacie Frank

من مخالفِ هر آن‌چه میان‌مان فاصله اندازد.

۱۷ مهر , ۱۳۹۰

یک رویایی که دارم این است که برای مدتی هم شده بروم و در یکی از این کشورهای عربی زندگی کنم. شهرهای اصیل عرب منظورم است، جائی‌که بشود رد پای نزار قبانی را در آن پیدا کرد؛ دمشق، قاهره، بیروت… اما خاورمیانه‌ی این روزها و این سال‌ها چیز دیگری شده، همین حالا که گفتم دمشق و قاهره و بیروت ذهن خیلی‌هاتان رفته روی انقلابات‌شان، درگیری‌ها و جلادان خون‌خوارشان. همین است که باید نزار قبانی خواند، غاده السمان خواند و محمود درویش را. این‌ها خوب‌ند. مثل یک راه‌نمای خوبِ مهربان دست آدم را می‌گیرند و می‌برند این‌ور و آن‌ور شهرشان را نشان می‌دهند و خاطره‌ای می‌سازند برای همیشه‌ی ذهن ناپایدار ما. بلدند زیبایی را از دل مردمان سبزه‌شان بیرون بکشند و نشان ما دهند. این‌ها خوب‌ند. من دل‌م این‌جا با آن‌هاست؛ با برادران‌م در مصر و سوریه و فلسطین، برای فردایی سبز.

بیانیه‌ی استقلال

۱۲ مهر , ۱۳۹۰

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد.
یک چرند گنده‌ی دهن‌پُرکن! آخر مگر می‌شود؟ همین بنده‌ی حقیر مدت‌های مدیدی از عمر شریف را صرف همین کرد که یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد! این شعر است ولی، درس زندگی نیست. آدم نمی‌تواند طوری رفتار کند که همه او را دوست داشته باشند، نمی‌تواند حرفی بزند که همه بگویند به‌به! چی گفت این! نمی‌شود. همیشه یک‌عده خوش‌شان می‌آید، یک‌عده هم مخالف‌ند. خُب باشند! ما باید آدم‌های خودمان را پیدا کنیم که خودمان را پیدا کنیم، آدم‌هایی که اگر چیزی گفتند بشود به آن فکر کرد و روی آن حساب کرد، کسی‌که گروه خونی‌ش به ما بخورد. ایده‌آل این است که ما حرف‌های خودمان را بزنیم و دیگر نگران این نباشیم که ممکن است به این بربخورد و به آن بربخورد. بگذار بربخورد. ما خودمان باید باشیم.

دل‌دارُم بیا…

۲۷ شهریور , ۱۳۹۰

یک ترسوی شش- هفت ساله بودم. توی حیاط خانه‌مان گنجشککی آمده بود که پریدن نمی‌دانست، نوک‌ش زردرنگ بود، بعدها فهمیدم این‌ها که نوک‌شان زرد است هنوز بچه‌اند. گرفتم‌ش. با شور و ذوق بستم‌ش به یک‌جایی که فرار نکند. بعد منتها یادم رفت که گنجشک‌ی دارم که پاهایش را بسته‌ام؛ چون من شکارچی نبودم، یک ترسوی شش- هفت ساله بودم. پدرم که از سر کار آمد من خوش‌حال رفتم سمت‌ش؛ یک لحظه احساس کردم چیزی زیر پای‌م صدا کرد. بله؛ گنجشک بود که مُرد و دیگر گنجشک نبود، یک چیزی بود که باید می‌انداختی‌ش دور. من این داستان را زیاد تعریف می‌کنم. کلن آدم‌ها همین‌طورند به‌نظرم، چیزهایی که آزارشان می‌دهد را دوست دارند تعریف کنند. تعریف کنند تا کسی پیدا شود و بگوید که نه آقا، اتفاق بوده و تمام شده، فکرش را هم حتا نکن، خود من هم چندتا گنجشکِ بی‌گناه را کشته‌ام، اصلن روایت داریم که پیغمبر هم چندتا جوجه گنجشک را کشته است… بله! قبول بفرمائید که آدم گاهی به دل‌داری نیاز دارد.