اُغلن کبیر

از سایه‌

۳۰ اردیبهشت , ۱۳۹۱

حرفی نیست. حرف زیادی نیست یعنی! آمده‌ام که توصیه‌ای کنم و بروم، اوصیکم یا عبادالله بتقوی الله؛ به این‌که اگر دوست‌م داشتید می‌توانید تعریف‌م کنید و من آرام آرام رام‌تان شوم؛ و اگر دوست نداشتید و خوش‌تان نیامد از من، از کارهایم، حرف‌هایم، ایراد بگیرید، نفی کنیدشان، من فحش هم قبول می‌کنم؛ اما… اما هیچ‌وقت نادیده‌ام نگیرید! هیچ‌کسی را نادیده نگیرید یعنی. طوری رفتار نکنید انگار طرف نیست، انگار نامرئی‌ست، وجود ندارد! و اگر بخواهم جمله‌ی قصاری بگویم، می‌گویم خورشید باشید و نورتان سایه بسازد از مردم، سایه بسازد از مردم تا بدانند هستند، زنده‌اند، وجود خارجی دارند…
آمده بودم همین‌ها را بگویم…

این‌جا کسی نمی‌خندد؛ بریم!

۱۷ اردیبهشت , ۱۳۹۱

نرویم از این‌جا؟ به یک جای دور؟ من می‌گویم بیا مثل همین ابرهای بهار که تصمیم آنی می‌گیرند و چند ثانیه‌ای خیس‌مان می‌کنند، یک‌بار تصمیم آنی به رفتن بگیریم. برویم جایی که دست این‌ها به دست‌مان نرسد. شاپور می‌گوید برای تو کانادا خوب است. کانادا گفته این‌جا برای تو خوب نیست. خواستم بگویم پس برای آقای خاوری خوب است؟ ولی نگفتم. من نمی‌خواهم از این حرف‌ها بزنم، می‌خواهم با تو از سفر حرف بزنم، می‌خواهم با تو در سفر حرف بزنم. همین ۲۰۶ ما یا همان پراید هاچ‌بک شما خوب است، همین که بشود دو نفری با آن رفت این‌ور و آن‌ور و گذاشت اریک کلپتون هنرش را به رخ گوش ما بکشد، خوب است. ما از دنیا چیز زیادی نمی‌خواهیم، لااقل من نمی‌خواهم. من دل خوش می‌خواهم. «دلِ خوش سیری چند؟»

من ما بودم.

۹ اردیبهشت , ۱۳۹۱

آدم‌ها به گذشته احتیاج دارند. شما بگوئید نه، من اصرار می‌کنم ولی. به نظرم همیشه یک گذشته‌ی خوبی باید باشد که ما این روزهای خودمان را مقایسه کنیم با آن و افسوس بخوریم که ای داد بی‌داد، چه بودیم و چه شدیم. این گذشته را هم ذهن ما، خودش می‌سازد، یعنی بلد است بی‌این‌که بفهمیم، تاریخی برای‌مان درست کند که ما مدام حسرت‌ش را بخوریم. من ندیده‌ام پیرمردی بگوید الآن خوب است، می‌گوید آن‌وقت‌ها که برق نبوده و زن‌ها توی انباری می‌زائیده‌اند خوب بوده. و ما می‌گوئیم که آن‌وقت‌ها که گودر بود، خیلی خوب بود، یا فیس‌بوک که این‌طور نبود چندسال پیش… ما با این گذشته‌ی خوب می‌خواهیم فرافکنی کنیم، دل‌مان می‌خواهد که باور کنیم ما آدم‌های ضعیفی نیستیم، روزهای خوشی هم داشته‌ایم، و این‌که ما معتاد نبودیم، معتادمان کرده‌اند. هاهاها! بله؛ اول‌ش همه همین را می‌گویند…

You know, i don’t need a jury

۲۲ فروردین , ۱۳۹۱

یک.
ام‌روز احساس خستگی می‌کردم از صبح. از همان اول صبح نای کاری نمانده بود در من. خسته بودم. حوصله‌ام نبود یعنی. از دی‌شب همین‌طور ذهن‌م مشغول بود و من راحت نخوابیدم. گاهی برخی حرف‌ها، برخی کنایه‌ها، برخی سوال‌ها آن‌قدر می‌توانند بروند و بشکافند ذهن آرامِ آدم را که تا مدت‌ها از پس‌لرزه‌هایشان نمی‌شود دوباره برگشت به خانه‌ی اول.

دو.
جایی از لینکلن عبارتی را خوانده بودم که «قضاوت نکنید تا قضاوت نشوید». دروغ گفته است! دروغِ بد بزرگی گفته است. حاضرم خیلی محترمانه بروم و به بازماندگان آن مرحوم عرض کنم که گرچه ایشان محترم؛ و البته که حق‌شان است بر پنج دلاری آمریکای بزرگ جاوید شوند، اما آن‌جای آدم دروغ‌گو!

سه.
فرق هست بین دنیای مجازی و حقیقی. لااقل برای من هست. من هیچ‌وقت نخواسته‌ام این دو را یکی کنم. با خودم گفتم حقیقی‌ها بگذار همان‌طور بمانند و مجازی‌ها هم. گفتم این یکی شدن‌شان کار دست‌م خواهد داد. گفتم اگر این‌ها یکی شوند، برداشت‌ها از من فرق خواهد کرد. چون منِ حقیقی، سوایِ من ِ مجازی‌ست، آن‌ها که تا کنون مرا دیده‌اند بعد از خواندن‌م گیج خواهند شد. گفتم نمی‌گذارم کسی گیج شود.

چهار.
پس بعد از آن منصور که خلیفه بود اندیشه کرد تا قضا به یکی دهد.
ابوحنیفه گفت: من این کار را نشایم و در این قول که گفتم نشایم. اگر راست می‌گویم نشایم و اگر دروغ می‌گویم نشایم. و اگر دروغ می‌گویم دروغ‌زن قضای مسلمانان را نشاید و تو خلیفه‌ی خدایی؛ روا مدار که دروغ‌گویی را خلیفه‌ی خود کنی و اعتماد خون و مال مسلمانان بر وی کنی. این بگفت و نجات یافت. (تذکرة الأولیا/ ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه)

پنج.
برداشت‌‌های دیگران را نمی‌شود اما کنترل کرد. ذهن دیگران را نمی‌شود ساخت. من این‌را دیر فهمیدم. ذهن کنجکاو را نمی‌شود ساکت کرد، باید داد و بی‌دادش را بکند، هوارش را بکشد. ذهن کنجکاو می‌خواهد قضاوت کند. هرطور که شده می‌خواهد حکم دهد، شده با همان اندک دانسته‌های خودش. می‌خواهد همان یک‌بار که تو را دید، تو را صدا کرد، تو را خواند، برای تو از تو بگوید. برای بقیه از تو بگوید. نمی‌دانم برای چه.

شش.
خسته‌ام!

بدون اسم

۱۴ فروردین , ۱۳۹۱

تو کوفی عنان‌ زندگی منی. نخند! راست می‌گویم، هرچند هم می‌دانم تشبیه‌م زیادی عجیب است. من با تو پیِ به‌ صلح رسیدن‌م‌ با خودم. می‌خواهم تشویش را کنار بگذارم و آسمان را تماشا کنم. می‌خواهم کمی عکس‌های خوب بگیرم. تو بعد از مدت‌ها درگیری درون می‌آیی، تو بعد از اشک‌های فراوان می‌آیی، تو می‌خواهی به این قلب مجروح ما فرصت درمانی بدی. تو از یک راه دور می‌آیی. یک رویایی. رویای یک روز خوب بعد از شب‌های سخت. تو هیجانی. یک اضطرابِ خواستنی. تو یک اُمیدی در لحظه‌های درد که آدمی به خاطر او زنده‌ست. تو یک وهم دوری در پس ذهن من که می‌خواهم‌ش. تو خیلی بیش‌تر از کوفی عنان‌ی. برای تو من هنوز اسمی ندارم.

راست‌ش را که بخواهید…

۶ فروردین , ۱۳۹۱

ما دروغ‌گوئیم و به نظرم این‌که کسی پیدا شود و لقب صادق داشته باشد کمی عجیب است. در ذهن من لااقل نمی‌گنجد کسی دروغ نگفته باشد. همه دروغ گفته‌اند. همه دروغ گفته‌ایم. به دیگران اگر نگفته‌ایم، به خودمان که گفته‌ایم. ذهن ما خودش دروغ‌گوست؛ دروغ‌گوی سرخود است. چرا؟ چون ما به دروغ احتیاج داریم، چون زندگی آن‌طور نیست که ما می‌خواهیم. زندگی یک مسیر از قبل معلوم است و ما مجبوریم این راه را برویم. مثل خدمت مقدس سربازی‌ست. ما آدم‌یم و دل داریم، دل‌مان چیزهایی می‌خواهد، دل‌ راه خودش را می‌خواهد برود که نمی‌تواند. تو را به زور به خدمت مقدس سربازی می‌برند. باید به راه زندگی تن درداد و همه این را دیر یا زود می‌فهمند. این‌جاست که مجبور می‌شوی واقعیت‌ها را طور دیگری ببینی، جور دیگر معنی‌ش کنی. طرف کتک‌ش را خورده، گریه‌اش را هم کرده، می‌گه دیدی چه‌طور زدم‌ش؟ و این‌گونه «اجباری»، «خدمت مقدس سربازی» می‌شود. اگر دروغ نبود ما بارها پیش از این مُرده بودیم. دروغ اگر نبود ما هفت کفن پوسانده بودیم. ولی دروغ هست و ما زنده‌ایم. دروغ‌ می‌گوئیم و به دروغ شنیدن علاقه داریم، زیرا که ما آدم‌های خوبی هستیم، فرهنگ و تمدن‌مان، اسلام ناب‌مان…

این‌جا چراغی روشنه

۲۵ اسفند , ۱۳۹۰

من تنهایی اطرافیان‌م را درک می‌کنم. می‌توانم از نگاه‌شان، از خیره شدن‌هاشان، از صدای آرام و غم‌گین‌شان، آن شخص آرام و تکیده را ببینم که تنهاست. من می‌دانم بعضی وقت‌ها، دوستان‌م، نزدیکان و عزیزان‌م می‌روند دنج تاریکی را پیدا می‌کنند و می‌نشینند. نشستن در تاریکی از غم‌گین‌ترینِ لحظه‌هاست به‌نظرم. تنهایی آدم‌ها مثل همین جاده‌هایی‌ست که گاهی اخبار نشان می‌دهد، فکر می‌کنی صاف و هموارند، ولی به یک‌باره می‌شکنند. آن‌وقت می‌فهمی زیر این جاده‌ی هموار چه چاه عمیقی بوده، چه قنات بزرگی رد می‌شده این زیر. ولی خب آن وقت دیر است، آن وقت دیگر خیلی دیر است. چه چیزها را که با خودش برده توی آن گودال!
من دل‌م می‌خواهد آدم‌ها را از آن دنج تاریک بیرون بیاورم. می‌خواهم گوش شنوا باشم، می‌خواهم زبان گویای دل باشم. اما نمی‌توانم. من راه نفوذ را بلد نیستم. لابد لازم است مهندس راه و ساختمان باشم یا چیزی شبیه به این، که من نیستم. من فقط تماشا می‌کنم. تماشاچی بودن هم غم‌گین است.

Who are you? I’m Paradox

۱۱ اسفند , ۱۳۹۰

من پر از تناقض‌ام. یک سری ویژگی‌ها و مشخصه‌هایی آمده‌اند رفته‌اند توی من، که نمی‌شود اسمی جز پارادوکس روی آن گذاشت. آدم پر از تناقض را نمی‌شود به همین راحتی با او ارتباط برقرار کرد، مثلن تو نمی‌دانی این آدم ممکن است چه واکنشی نشان بدهد، نمی‌توانی از قبل روی رفتارش حساب باز کنی. حساب و کتاب ندارد کارش. تکلیف آدم با یک فحاش عصبی مشخص است، با یک مهربان معلوم است، با یک مذهبی، با یک وسواسی… اما اگر معلوم نباشد طرف چیست، طرف کیست، تداوم ارتباط کار سختی‌ست. قسمت سخت‌تر ماجرا اما در خود آن شخص پر از تناقض است. هر کس باید بتواند خودش را تعریف کند، وقتی از او پرسیدند کیستی؟ بگوید من این‌ام، فیلان و فیلان. ایده نداشتن از خودت کار سختی‌ست. مثلن اگر پرسیدند موجودی به نام مَخالنگ اگر برای دو روز آب نخورد چه می‌شود؟ شما اول باید بدانید این مخالنگ اصلن چیست، بعد بروید دنبال جواب سوال. حالا فرض کنید من ِ نوعی همان مخالنگ‌ام، مانده‌ام چه گونه‌ام، و ماندن در همین چه‌گونگی‌ام، نمی‌گذارد بروم و جواب سوال‌های بعدی ذهن‌م را بدهم. نمی‌دانم آدم چه‌طور به این‌جا می‌رسد، شاید چون کسی نیامده بگوید تو این هستی و من باورش کنم، حالا به این‌جا رسیده‌ام. یا شاید هم زیادی آمده‌اند مرا تعریف کرده‌اند و من این وسط مانده‌ام این همه را چه‌گونه می‌توانم با هم باشم؟ یک چیزی بگوئید که بگنجد.
به هر حال من این وسط گیرم و فقط این‌را می‌دانم که یک جایی باید تعریف بشویم؛ همه‌مان. تنها چیزی که من می‌دانم همین است. این‌که تعریف، مقدمه‌ی همه‌ی گام‌های بعدی‌ست، تا ندانی کیستی، تا ندانی چه نیستی، زندگی کردن یا بهتر بگویم ادامه دادن به این زندگی… اممم… زندگی! یک زمانی ماهی‌صفت می‌گفت ما رفتیم شکار، خواستیم یک ببر مادرمُرده‌ای را بکشیم، تیر ما به ببره نخورد، ببره آمد و ما را خورد. گفتند ای بابا، تو که الآن زنده‌ای. گفت ای آقا، این‌م شد زندگی؟!

نامه‌ از کودکی که زاده شد

۲۹ بهمن , ۱۳۹۰

مادرم؛
می‌خواهم با تو این‌بار این‌گونه سخن بگویم. می‌خواهم برای‌ت بنویسم. حرف زدن با تو برای‌م مشکل است. من می‌توانم تا فردا صبح برای خیلی‌ها، خیلی چیزها بگویم اما با تو نمی‌توانم. چرا؟ نمی‌دانم. یک‌جای کار انگار می‌لنگد. نه تو را مقصر می‌دانم و نه خودم را بابت این وضعیت شماتت می‌کنم. من در قضاوت‌هایم، تقصیر را تقسیم می‌کنم. می‌خواهم بگویم مهربانی و صمیمیت خودجوش است، از این خودجوش‌های واقعی؛ نمی‌شود با برنامه به آن رسید. تماس گرفتن‌های تو با من، تاریخ معینی دارند؛ دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها. ولی مهربانی تاریخ ندارد مادرم؛ وقت و بی‌وقت باید سراغ آدم را بگیرد.

مادر؛
من در این بودن‌های هر روزه‌ام، در این افکار وقت و بی‌وقت‌ام، حتا در خواب‌هایی که می‌بینم چیزی را گم کرده‌ام. چیزی را یک جایی، جا گذاشته‌ام. نمی‌دانم کجاست، یک حس موهومی‌ست، یک فاصله‌ی فراتر از ابعادی که می‌شناسیم‌شان با من دارد. این گم‌شده در درون من چیزی جز خیالات و اوهام من شاید نیست، شاید چیزی جز خواسته‌های دور و نزدیک من نیست. آرزوهای کوچک، دوست داشتن‌های ساده، چه می‌دانم شاید فقط حسرت دوباره نقاشی کردن باشد، یا یک‌بار دوباره دویدن و یک مسابقه‌ی بچه‌گانه شاید باشد. می‌دانی مادر تصمیم گرفته‌ام بجنگم. می‌خواهم با هر چیزی که بخواهد مانع رسیدن‌های من شود بجنگم. از تسلیم شدن و پذیرفتن خسته‌ام. احساس بی‌عرضه‌گان و کارنابلدها را به من می‌دهد. من از این آدم‌ها نیستم. می‌خواهم تا می‌توانم، تا نای رفتن دارم، از آرزوهای خودم دست برندارم. «حتا اگر زنبقِ کبودِ کارد بر سینه‌ام گل دهد؛ می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل».

مادر؛
درک‌م کن!

با من وعده‌ی دیداری بده…

۱۵ بهمن , ۱۳۹۰

میان من و تو یک فنجان فاصله‌ست. یک فنجان چای هنگام عصر. مدام سعی‌م بر این است این فنجان را از سر راه خودم بردارم. راه رسیدن به تو از یک فنجان می‌گذرد بانو! من تا تو را نتوانم به یک فنجان چای مهمان کنم، تا نتوانم تو را به قبول کردن یک دعوت ساده از سوی خودم وادارم، چه‌طور می‌توانم به آرزوهای شبانه‌ام دل ببندم؟! من اگر دل به دریا زدم، تو در حد یک فنجان هم‌راهی‌م کن. «با من وعده‌ی دیداری بده!»