اُغلن کبیر

محبوسانه

۱۱ آذر , ۱۳۹۵

دوری و تنهایی عاملان مرگ‌بار عزلت‌اند؛ مباشرینِ غربت. لحظه‌ها را از پسِ پشت یادهای دور بیرون می‌کشند، بزرگ می‌کنند و در برابرت چون قاتلی در قتال می‌ایستند. لحظه‌های دور در غربت معکوس‌اند؛ کوچک نمی‌شوند، زمان که بگذرد بزرگ‌تر می‌شوند، وضوح‌شان بیش‌تر. آن لحظه‌های رفته چون یک حسرت جبران ناشدنی خود را عَلم می‌کنند؛ محبت‌ای که می‌شد باشد و نبود و جمله‌ای که می‌شد گفت و نشد. حسرتِ یک آغوش تنگ، به وسعت یک شبِ بی‌حد آزارت می‌دهد. غربت چون یک عدسیِ کوژ، تمرکزم را نقطه‌ای کرد: تو! رنگ تنهایی را سیاه‌تر کرد؛ یاد لب‌خندهای معصوم کودکانه‌ات را پر رنگ‌تر. «یا لیتنی قَدَّمْتُ لِحَیاتی» آن جمله‌ی مغموم شبانه، آن مشق مکرر مردود آزمون‌های روزانه‌ای‌ست که خیالِ سهولت‌اش فریب‌مان داد. اگر پیش‌تر می‌گفتم دوستت دارم؛ امروز می‌گویم بیش‌تر دوستت دارم. از من بگذر. از منِ غریبی که وطنم، مرزهای گلِ تنِ توست بگذر که مرزهای دوست داشتن‌ات را بارها و بارها به تنهایی و اشک‌بار جابه‌جا کرده است.

جمع بی‌انجامات ما

۴ تیر , ۱۳۹۵

بی‌دلیل خسته‌ام. خستگیِ بی‌هنگام؛ خستگیِ ملال‌آورِ دل‌تنگ‌کننده‌ای که رمق را از من گرفته؛ به گوشه‌ای تبعیدم کرده است. چه کسی می‌داند این کبوتر غم‌گینی که بر قلب من نشسته از کجاست؟ گفته‌ام بی‌دلیل آمده است و باور نکرده‌ام. می‌شود مگر؟ مگر می‌شود آیا این پیکره‌ی عظیم و موهومْ یک‌باره و بی‌سببی شکل بگیرد و ذهن و امید را در من مخدوش کند؟ نه! نمی‌شود. «ای تباه‌شده در دانش‌گاه، در مدارس، در کافه‌ها، می‌خانه‌ها و در محبت زن و فرزند و دوستان!» تو خسته‌ای و من خستگی‌های تو را باور می‌کنم! آدمی خستگی‌هایش آرام و آهسته شکل می‌گیرند. از چیزهای کوچک؛ در مکان‌های بزرگ؛ در خیابان‌های تنگ؛ در صف نان؛ در غم نان. در ساعت‌های گرم همین تابستان؛ در اخبار کشتار؛ در انباشتِ مدام غم‌های کوچک خستگی‌هایمان شکل می‌گیرند. خستگی با جمع تلاش‌های بی‌سرانجام شکل می‌گیرد.

کار عالم کردن و خود را ندیدن مشکل است.

۱۸ اردیبهشت , ۱۳۹۴

آدمی عادت می‌کند؛ آرام آرام؛ و عادت کردن شمشیر دولبه‌ای‌ست که اگر به کارت نیاید، به بادت می‌دهد. به همین سادگی. بی‌این‌که بفهمی؛ بی‌این‌که حواس‌ت باشد گم می‌شوی در روزهایی که به شب‌هاشان جز برای خواب امیدی نداری. روزمرگی خسته است؛ شب‌مُردگی بدتر. حواس‌ت به خودت نباشد باخته‌ای. شورهای روزهای ماضی بعیدت را به حال ساده‌ات باخته‌ای. فراموش کرده‌ای خودت را «مثل آسمانی که پرندگان‌ش را فوج به فوج فراموش می‌کند» خودت را فراموش می‌کنی «مثل شبی که ستارگان‌ش را فراموش می‌کند». یک‌آن به تلنگری؛ به عکسی؛ به نوشته‌ای برمی‌گردی به خودت. می‌بینی این تو نبوده‌ای این چند وقته؛ آن شخص خوبی که از خودش راضی بود؛ از دنیا راضی بود؛ آن کسی‌که به فردا امید داشت رفته‌ است. تو مجسمه‌ی فشار اطرافیانت؛ تو شبیه دیگران شده‌ای. آدم نباید عادت کند. عادت کردن شمشیر دولبه‌ای‌ست که اگر به کارت نیاید، به بادت می‌دهد.

شب از دل من، شب تا همیشه!

۱۸ آبان , ۱۳۹۳
معلم دیکته‌های من کاش می‌شدی. می‌آمدی دست می‌کشیدی روی غربت و می‌گفتی خطاست. قربت را یادم می‌دادی. کاش با من می‌ماندی؛ با من می‌رفتی؛ از شمال به شرق می‌رفتیم، از آن‌جا به غرب و من همیشه در سرزمین وجودت، در آن تن نحیف‌ات مقیم می‌شدم. تو می‌آیی، می‌روی؛ کسی می‌گوید «شرف المکان بالمکین» و من سر تکان می‌دهم که بله! بله! کاش سفر نبود. کاش آن اتوبوسی که مرا از ترمینال به دور دست‌ها می‌برد، راه برگشت را هم بلد بود. برمی‌گشت و نمی‌گذاشت من شب‌ را ترانه‌های غم زمزمه کنم. کاشکی غریب نبودم؛ قریبِ تو بودم کاش.

سرودِ آن کس که از کوچه به خانه باز می‌گردد

۵ تیر , ۱۳۹۳

وقتی می‌گویم تو به‌ترین و ارزش‌مندترین نعمت خدا بوده‌ای برای من؛ حرف‌م را باور کن! زیرا که این جمله را فقط من می‌توانم بگویم. فقط من می‌توانم این حرف را بزنم که در خیال و خلوت‌م به تو فکر کرده‌ام؛ خوبی‌هایت را مرور کرده‌ام؛ زیبایی‌ات راحریصانه خواسته‌ام و برای داشتن‌ات لب‌خند ناخودآگاه بر لبان‌م نشسته. فقط من می‌توانم این‌را بر زبان‌م برانم که ایستاده و نشسته و آرمیده بر پهلوی خودم گفته‌ام این همه بی‌هوده نیست و «مرا تو بی‌سببی نیست!» برای من، تو تبلور خواسته‌های محقَق و تعبیر رؤیاهای مصدَق در عالم بی‌امیدی هستی که روی رفته‌ی زندگی را رنگی نو می‌زنی. بیان عشق با زبان من نامکرر است و تو این را به خوبی درک خواهی کرد. در تو من نو می‌شوم؛ کلامی دیگرگونه از من شکل می‌گیرد و من از کوچه به خانه باز می‌گردم.

تو

۳۰ اردیبهشت , ۱۳۹۳

کسی پیدا شد اگر گفت من زمان‌های رفته‌ات را برمی‌گردانم؛ اگر گفت همه‌ی آن‌چه خواسته‌ای و نشده را من بلدم بسازم از نو برای تو؛ من حق گفتن حرفی را ندارم. من حق خواستن ندارم بعد از تو؛ که تو همه‌ی خواسته‌های من شده‌ای. شده‌ای بدلِ همه‌ی سال‌های رفته؛ گشته‌ای بهشتِ موعودِ انسان‌ِ رنج‌کشیده. بعد از تو من چه بخواهم؟ چه بخواهم که کفر نعمتی چون تو نباشد؟ چه بخواهم که از تو بیش‌تر باشد؟ ابرارِ فی جناتِ نعیم را به دنیا چه حاجت است؟ مرا به غیر از تو با آرزوها چه کار است؟ با اوهام شبانه چه کار؟ کار و بار و یار و همه‌؛ تویی اینک.

من صمیمی تو می‌خواهم باشم.

۲۲ اردیبهشت , ۱۳۹۳

صمیمیت یک پازل چندتکه است. گوشت مخلوط طاووس و باز و کبوتر و کلاغ است. ابراهیم نبی آمده هر کدام‌شان را گذاشته بالای یک کوه. تو باید بیایی، جمع‌شان کنی و نشان بدهی بلدی. بلدی از این کارها هم بکنی. صمیمت معجزه‌ست. صمیمیت کار می‌برد. با یک بار دیدن و با یک‌بار صحبت کردن و این‌ها، صمیمی شدن؟ گمان نمی‌کنم بشود. آرام آرام، یواش و با حوصله باید ساخت‌ش. بعضی وقت‌ها حس مسخرگی‌ هم حتا شاید بکنی، اما لازم است. صمیمیت، شدنی‌ست که از ره‌گذر انجام کارهای نکرده، گفتن رازهای نگفته، هم‌راهی و گذشت زمان به دست می‌آید. من صمیمی نبودم؛ می‌خواهم باشم حالا. به قول کسرا ما می‌خواهیم بجوشیم با تو؛ بجوش با ما.

أنا قلبی معذّب فی هواک یازین

۲۱ دی , ۱۳۹۲

می‌دانم گاهی شب‌ها را تنها می‌شوی. هرچه هم راضی از خودت و دنیای ساخته‌ات باشی، بازهم شب‌ها را خاصیتی هست. می‌آید؛ به دام می‌اندازد و می‌بَرَد. اسیر حس و حالی می‌شوی که خوش‌حال نیستند؛ غم دارند با خودشان. اما تو دل‌ت نمی‌خواهد رهایش کنی. می‌خواهی این حال‌ت با دوام‌ِ شب، ادامه یابد. نگو نه! من که می‌دانم. من که می‌دانم گذشته‌ها، شب‌ حمله می‌کنند. من که از زیر و بم جنگ‌های دل با خبرم، انکارت را نمی‌پذیرم. شب دنبال بهانه‌ست؛ با خلوتی یورش را آغاز می‌کند. به بهانه‌ی صدای آشنایی از دور وقت‌ها؛ به بوی آشنایی از پنجره؛ به نغمه‌ی سازی؛ به یاد دیاری… شب؛ بهانه‌ها را از دل‌ت بیرون می‌کشد. بهانه را تو به دست‌ش می‌دهی؛ جایی که دل‌ت به آن خوش بوده را از تو می‌گیرد، بزرگ می‌کند و روبه‌روی خاطرت عَلَم می‌کند. تو از حال می‌روی؛ و از میان معرکه‌ای که نوستالژی‌ت برای‌ تو ساخته سر بیرون می‌آوری. هستم من آن‌جا؟ شده‌ام آن بهانه‌ی یورش خاطرات به تو؟ شده‌ام من آن معلقٌ‌به حمله‌ی شباهنگام خاطرات‌ِ تو به خود؟ شده‌ام آن حسی که تو برای بودن‌ش از خواب خودت بزنی؟ و بیدار بمانی؛ از پنجره، بی‌مقصودی به بیرون خیره شوی؛ آه بکشی؟! کاش باشم. کاشکی آن یاد خوبِ دوری باشم در تو، که مرز را هم از پس‌ِ زمان و مکان رد کند، درب‌ِ خانه‌ات را بزند. کاش به یادم باشی گاه؛ کاش من گذشته‌ی نامیرای تو ای خوبِ دورِ من باشم.

خدایا مپسند!

۴ دی , ۱۳۹۲

جلوتر که می‌روم بیش‌تر کم می‌شوم. هر روز کم‌تر از قبل خوداَم. از حد اکثرهای خودم به حد وسط و حد اقل‌ها می‌رسم. هر روز که می‌رود من انسان معمولی‌تری‌ام؛ خودم را کم‌تر متفاوت‌ می‌بینم. آرام آرام باورم می‌شود که نه انسان بزرگی شده‌ام، نه کار بزرگی کرده‌ام، و هم نه باید انتظار آینده‌ی عجیبی را داشته باشم. نه مارک نافلر شده‌ام، نه حتا جاستین بیبر. حالا می‌شود بین آدم‌های موفق و ما معمولی‌ها فرقی گذاشت. می‌شود بین عالم خیال قبلی با دنیای واقعی مرز کشید. می‌شود خط کشید. می‌شود این‌ور و آن‌وری کرد آدم‌ها را. ما هیچی‌نشده‌ها یک‌طرف، آن بقیه هم یک‌طرف. أصبحتُ امیراً و أمسیت اسیراً حکایت ماست. حکایت زندگیِ ناخواسته‌ی ماست؛ هر دو روی سکه‌ی از رونق افتاده‌ی ما مردمان تحریم‌شده‌ست این. خدایا مپسند!

کاش می‌شد نباشی

۲۰ آذر , ۱۳۹۲

مدل‌م را این چندوقته عوض کرده بودم. غم را اجازه نمی‌دادم. هر بار که می‌آمد جلو، می‌گفتم استاپ! می‌رفتم پی خودم. فکر خودم را به غم بسته بودم؛ طوری‌که همان اول کار، کارش را می‌ساختم. روی کاناپه نشسته بود، تلوزیون می‌دید، من انگار ندیده‌ام‌اش؛ رد می‌شدم. می‌آمد سر سفره، نگاه نمی‌کردم‌ش. این‌قدر بی‌محلی کردم؛ این‌قدر ابرو گوندشِ شاد با خودم زمزمه کرده بودم این چند وقته که باورم شده بود همه‌چیز رنگ به‌تری‌ست. دی‌شب اما کار خراب شد. غم آمد جلو؛ یقه‌ام را گرفت. داد زد سرم. گفت بی‌محلی نکن به من؛ من زنده‌ام؛ کفش تو نیستم که بگذاری دم در؛ من غم‌ات‌ام… تباه شدم دی‌شب. خدا شما را تباه نکند.