بانو؛
ای آیت الله، هر روز که تو را میبینم میمانم که چهطور این همه را تو با خود آوردهای، این همه خوبی را چهطور مجوز گرفتهای؟ مرزبانان را چه کردهای بانو؟ چهگونه میشود این همه زیبا بود، این همه مهربان، آرام، آن لبخند شیرین… آخ!
میدانی! تو جلوهی خدایی بر زمین؛ اگر تو نبودی من چهگونه ایمان میآوردم؟! با جنگ و فقر و بچههای گلفروشِ چهارراه، سخت بود مومن بودن؛ تو آمدی و گفتی اما میشود.
ای زیباروی، ای یاور همیشه مومن! بر اعتقاد و التزام عملیم به خود شک مکن. مرا به خود بپذیر.
مرا به خود بپذیر
۲۸ دی , ۱۳۹۰هیچ
۲۰ آذر , ۱۳۹۰
شاید یک روز غروب، پرویز تناولی مثل من وقتی داشت چاییاش را میخورد از شاپور پرسید که آیا تو هیچ انگیزهای برای زندگیات داری؟ و مهم نیست شاپور چه گفت، مهم این است که خود سوالکننده آیا انگیزهای در زندگیاش داشت یا نه. من ندارم، من بیهدف زندگی میکنم. من تجسمِ انسانیِ «هیچ»های تناولیام. میدانید انگیزه چهقدر مهم است؟ انگیزه خیلی مهم است. من خودم وقتی میکرو بازی میکردم انگیزه داشتم، شبها خیلی هدفمند خوابام میبرد، به این انگیزه میخوابیدم که فردا صبح مرحلهی بعد سوپرماریو را رد کنم و پوز شهریار را بزنم. این انگیزه است. آدم باید وقتی میخوابد هدف داشته باشد، با امید، منتظر صبح باشد. زندگی اینطورش خوب است. آدمِ بیهدف، مثل… مثل… مثل هیچ چیز نیست، هیچ تشبیهای برایش نیست. فکر میکنید چند نفر مثل من باشند خوب است؟ ها؟ شما خودت هدف داری؟ خانم! آقا! جان مادرت هدف داری؟ این نسل ما چهطور اینطور شد؟ من و تو چهطور به اینجا رسیدیم؟ ما یک شبه اینطور هیچ شدیم؟ یا از ساعت ده؟ از ساعت نه؟ از ساعت هشت؟ کی خستهاست؟ من خستهام. بله من خستهام، از همین وضعیت خستهام. این نامجو را هم لابد شنیدهاید که نه نسلم آرمانی دارد اصلن که از دست رود و فیلان؟ بله! دقیقن همان.
Up in the Air
۶ آذر , ۱۳۹۰تو خوبی. تو را من بارها و بارها به رویای خود دیدهام، با تو خندیدهام، برای تو گریستهام. تو هم لابد همینطور بودهای. اما… اما چه؟ این اما، امای عجیبی بود؛ هرچه که بود تو را از من گرفت. تو زودتر بریدی و رفتی. من اما نتوانستم، تا میتوانستم کشش دادم ولی خب هیچ کشی هم نیست که بشود همینطور کشیدش. بالأخره پاره میشود. میدانم. امروز دل بریدهام، همین حالا عزم رفتنم شده؛ میخواهم بروم از تو، از اینجا، از این شهر. میدانی که آسان نیست. تو بهتر از دیگران میدانی سختترین کارها، رفتنهاست. شدهام مصطفای خلیل جبران در آستانهی سفر. اندوهیست نشسته بر قلب من که چگونه میشود بیغصه و درد از تو دل برید؟ چاره چیست؟! باید گذاشت و گذشت. «عقاب باید تنها و بیلانهاش به سوی خورشید پرواز کند.» میدانم. همین است که رفتهام کولهپشتی خریدهام؛ چهل و پنج هزار تومان! میخواهم مثل جورج کلونی جز یک کولهپشتی با خودم نبرم. خُب معلوم است که تو را نمیشود در آن جا داد، این شهر تو را در آن جا داد. این همه عظمت را نمیشود چپاند توی یک کولهی معمولی. میخواهم بالا در آسمان، تنها سفر کنم. میخواهم در این روزهای برفی به زادگاه خودم برگردم، به موطنام؛ راضیهً مرضیه. فردا صبح ساعت ۱۰، خواهم رفت.
هوا سرد است و من هستم.
۲۱ آبان , ۱۳۹۰
خیابان را سراسر مه گرفته است. من سرم را در یقهی بالا زدهی کاپشنم مخفی کردهام، دستهایم را هم گذاشتهام توی جیبش. حس آلن دلون بودن به آدم میدهد. من چهقدر این روزهای سرد را دوست دارم؛ اینکه پیادهروی کنم و یک لحظه سرم را بالا بگیرم و هاه کنم. میروم کافه. از اینهایی که شیشهایند و میتوانی بیرون را ببینی. حالا اینکه نیامدهاند در سرشماری نفوس و مسکن مرا بشمارند دلیلی نمیشود که من نیستم، هستم اتفاقن و دلم میخواهد این روزها در پیادهرو قدم بزنم و بعد برگردم جایی که گرم است و کمی هم شعر بخوانم. به نظر این حقیر مزخرفات چند استاد دانشگاه نباید ذهن آدمی را مشغول کند. آدم باید شعرش را بخواند، کافهاش را برود، توی پیادهرو هاهاش را بکند، حالش را بکند و درعین حال دو سه تا از این مقالههای علمی-پژوهشی هم بکوبد روی میز استاد. باید انسان کامل بود، نه از اینها… اَه اَه!
× عکس از اینجاست.
× اینجای پلاس هم مال من است.
دربارهی تو
۳۰ مهر , ۱۳۹۰
تو عجز من در نوشتنی. وقتی حضور مییابی دلم میخواهد ساعتها از تو بنویسم و فایلهای وُرد، صفحهی دسکتاپم را پر کنند؛ اما نمیتوانم. مدام مینویسم و پاک میکنم. تو را که به یاد میآورم، وقتیکه میبینمت خودم را سرشار از ایدههای نوشتن میدانم؛ حضورت، چشمهایت، حرفهایت، آن ماگ در دستت و باز از آن چشمهایت دلم میخواهد بنویسم. دلم میخواهد اگر میشد رمانی بنویسم از تو، از آمدن و از رفتنت، از وقتهای با تو بودن و از آنچه نبودنت میکرد. تو اما عجز منی در نوشتن چنانکه شوق منی در آن. وقتی با توام خودم نیستم، کس دیگریست نشسته دربرابرت. من وقتی تو وارد میشوی میمیرم و کسی مینشیند روبهروی تو که دلش از آنچه میخواهد نمیگوید، از شوق خود بر تو نمیگوید، حتا خندهاش آنطور تا بناگوش باز نیست، مبادا که تو برنجی، مبادا تو مأیوس شوی از او و همهی این حس خوب بر باد رود. این لحظات، سخت میگذرند. من وقتی میبینم کسی خیلی راحت میآید و بلند بلند پیش تو میخندد تعجب میکنم، وقتی کسی میآید و بیپروا سخن میگوید تعجب میکنم، وقتی کسی بیتوجه به تو دیگری را نگاه میکند از خودم میپرسم چهطور اینها تو را نمیبینند، چهطور خودشان میتوانند باشند و لابد ننگشان هم نیست بدنشان بوی عرق بدهد و کنار تو بنشینند، لابد دیگر! من زبانی نمیدانم که تو را خوب بیان کند و آن قدر خوب نمینویسم که تو را، همهی تو را سطر کنم بر این صفحات سفید وُرد. من چهطور میتوانم بوی تو را بنویسم، آن حس خوب راه رفتن با تو را؟
میدانی! میترسم عاقبت تو گرفتار کسی شوی که نه از تو بنویسد و نه حتا بداند که چه باید از تو گفت و راحت کنار تو بخندد و بلند بلند حرف بزند. میترسم تو انگشتری شوی که در رودی عمیق بیفتی و میان آن همه موج گم شوی؛ و بدل حیلولهی تو همهی اینهایی باشند که از کنار ما میگذرند و من میتوانم در کنارشان خودم باشم. میترسم تو هرگز به سطر نیایی، هرگز کسی تو را نخواند و هرگز شعر نشوی. من برای تو میترسم.
photo by Anastacie Frank
من مخالفِ هر آنچه میانمان فاصله اندازد.
۱۷ مهر , ۱۳۹۰یک رویایی که دارم این است که برای مدتی هم شده بروم و در یکی از این کشورهای عربی زندگی کنم. شهرهای اصیل عرب منظورم است، جائیکه بشود رد پای نزار قبانی را در آن پیدا کرد؛ دمشق، قاهره، بیروت… اما خاورمیانهی این روزها و این سالها چیز دیگری شده، همین حالا که گفتم دمشق و قاهره و بیروت ذهن خیلیهاتان رفته روی انقلاباتشان، درگیریها و جلادان خونخوارشان. همین است که باید نزار قبانی خواند، غاده السمان خواند و محمود درویش را. اینها خوبند. مثل یک راهنمای خوبِ مهربان دست آدم را میگیرند و میبرند اینور و آنور شهرشان را نشان میدهند و خاطرهای میسازند برای همیشهی ذهن ناپایدار ما. بلدند زیبایی را از دل مردمان سبزهشان بیرون بکشند و نشان ما دهند. اینها خوبند. من دلم اینجا با آنهاست؛ با برادرانم در مصر و سوریه و فلسطین، برای فردایی سبز.
بیانیهی استقلال
۱۲ مهر , ۱۳۹۰یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد.
یک چرند گندهی دهنپُرکن! آخر مگر میشود؟ همین بندهی حقیر مدتهای مدیدی از عمر شریف را صرف همین کرد که یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد! این شعر است ولی، درس زندگی نیست. آدم نمیتواند طوری رفتار کند که همه او را دوست داشته باشند، نمیتواند حرفی بزند که همه بگویند بهبه! چی گفت این! نمیشود. همیشه یکعده خوششان میآید، یکعده هم مخالفند. خُب باشند! ما باید آدمهای خودمان را پیدا کنیم که خودمان را پیدا کنیم، آدمهایی که اگر چیزی گفتند بشود به آن فکر کرد و روی آن حساب کرد، کسیکه گروه خونیش به ما بخورد. ایدهآل این است که ما حرفهای خودمان را بزنیم و دیگر نگران این نباشیم که ممکن است به این بربخورد و به آن بربخورد. بگذار بربخورد. ما خودمان باید باشیم.
دلدارُم بیا…
۲۷ شهریور , ۱۳۹۰یک ترسوی شش- هفت ساله بودم. توی حیاط خانهمان گنجشککی آمده بود که پریدن نمیدانست، نوکش زردرنگ بود، بعدها فهمیدم اینها که نوکشان زرد است هنوز بچهاند. گرفتمش. با شور و ذوق بستمش به یکجایی که فرار نکند. بعد منتها یادم رفت که گنجشکی دارم که پاهایش را بستهام؛ چون من شکارچی نبودم، یک ترسوی شش- هفت ساله بودم. پدرم که از سر کار آمد من خوشحال رفتم سمتش؛ یک لحظه احساس کردم چیزی زیر پایم صدا کرد. بله؛ گنجشک بود که مُرد و دیگر گنجشک نبود، یک چیزی بود که باید میانداختیش دور. من این داستان را زیاد تعریف میکنم. کلن آدمها همینطورند بهنظرم، چیزهایی که آزارشان میدهد را دوست دارند تعریف کنند. تعریف کنند تا کسی پیدا شود و بگوید که نه آقا، اتفاق بوده و تمام شده، فکرش را هم حتا نکن، خود من هم چندتا گنجشکِ بیگناه را کشتهام، اصلن روایت داریم که پیغمبر هم چندتا جوجه گنجشک را کشته است… بله! قبول بفرمائید که آدم گاهی به دلداری نیاز دارد.
خطابهی تدفین
۲۵ شهریور , ۱۳۹۰این نامهایست به خودِ کوچکترم.
ای خود کوچکترم که ادبیات معنای زندگی بود برایت؛ سلام و زرشک!
لابد از زرشکی که بعد از سلام کردن آوردهام متوجه شدهای که جنس این گفتوگو طور دیگریست. بله؛ همینطور است. میخواهم بگویم تو در بستر مرگی؛ تو چنان دایناسوری در آستانهی عصر یخبندان، در تقلای بیهودهای. تو میمیری پسر. این یک واقعیت روشن است. تو ای آنکه پیراهنت را روی شلوارت میانداختی و اتو نمیکردی هیچ چیزت را و موهایت را شانه نکرده دوست میداشتی؛ میشنوی؟ این بوی الرحمان توست که بلند شده؛ تو با مرگی آرام دست به گریبانی. تو در حال تبدیل شدن به یک فرد صافِ اتوکشیدهی کیف سامسونت بهدستی هستی که با چند نفر این مدلی دیگر از قانون پنجم توسعه صحبت میکند. واقعن برای تو متأسفام. ارشد قبول شدهای؛ خوب است و در عین حال هم بد است. قبولی ارشد مثل نفس کشیدن است؛ چو فرو میرود ممد حیات است و چون بر میآید مفرح ذات اما مرگ را هم یک نفس به تو نزدیکتر میکند. تز، آنتیتز و سنتز. بله بله! هگل و دیالکتیکِ مسخرهی واقعبیناش. ارشد تو را آرام و آهسته از گذشته جدا خواهد کرد، بیآنکه خودت بفهمی از گذشته تهی میشوی و بعد، یعنی چند سال بعدتر با خودت خواهی نشست که ای دل غافل؛ آدم چهقدر تغییر میکند طی این سالها. تو بزرگتر خواهی شد و همهی گذشته را از یاد خواهی برد. این بود آرمانهای ما؟ خلاصه بگویمت که ارشد یا این جنگ نرم دشمن را خیلی جدی نگیر، بگذار مرگت به تعویق بیفتد؛ یک اصولگرای متعصب باش. با ارشد، این فتنهی ۹۰ بجنگ و پیروز باش اما … اما تو یکروز خواهی مُرد و کلُ نفسٍ ذائقة الموت.
سلام
۱۹ شهریور , ۱۳۹۰لیونل ریچی گذاشتهای!
هوم… ولی اینجا شلوغ است؛ صدای همهی امپی۴پلیرها آنقدر قوی نیست که تو انتظارش را داری. باید بروی جایی که آرامتر است و صدای مزاحمی نیست؛ آنوقت صدای کسیرا خواهی شنید که به تو «سلام» خواهد کرد.
همین کار را دوباره تکرار کن؛ از شر همهی صداهای دیگر خلاص شو؛
ولی اینبار به من گوش بده، به صدای من که میان اصوات دیگر گم شده بود.
میشنوی؟
Hello is it me you’re looking for?
’cause I wonder where you are
and I wonder what you do
are you somewhere feeling lonely
or is someone loving you
tell me how to win your heart
for I haven’t got a clue
but let me start by saying
I love you







